roman بانوي سرخ (9)
--------------------------------------------------------------------------------
هنوزم نگاهش خيره روي دستم مونده بود . چند لحظه چشماش و بست . انگار ميخواست به ياد بياره كه اين پوست چروك خورده رو كجا ديده ! با وحشت بهش زل زده بودم . لبهاش و روي هم فشار ميداد . پلكش و يهو باز كرد . فشار دستش و دور مچم بيشتر احساس ميكردم .
از بين دندون هاي كليد شدش بهم گفت :
- تو كي هستي ؟!
با نگاه كردن به قيافه ي عصبانيش تمام جراتم و از دست داده بودم ! يعني فهميده بود من كيم ؟؟!! صدايي گفت " پس نفهميد ؟ اون آراده ! مرد پاركي ! همون كه توي مطب دكتر سالاري دستت و ديد ! يادت رفته ؟ "
خوب . . . خوب شايد يادش رفته باشه . . . خدايا ميشه يادش رفته باشه ؟ ميشه من و نشناخته باشه ؟
" پس اين قيافه ي عصبانيش ؟ اين رگ ورم كرده ي روي پيشونيش ؟ صورت سرخ شده اش ؟ دوندوناي رو هم كليد شده اش ؟ اينا همه چه معني داره ؟ "
نگاهم دوباره و دوباره تمام اجزاي صورتش و كاويد . نميدونستم اين اشتياق براي چيه ولي دوست داشتم ساعت ها زل بزنم به صورتش .
با صداي نسبتا بلندش از عالم هپروت بيرون اومدم . از ترس كمي عقب رفتم ولي اون دستم و كشيد و برگشتم سر جاي اولم :
- صدام و نشنيدي ؟ تو كي هستي ؟
- من . . . من . . .
هورام حرف بزن . الان وقت لكنت گرفتن نيست .
- تو چي ؟
دوباره نگاهش به دستم افتاد گفت :
- اين دست و يادمه . توي مطب حسام . . . نگاهم بهشون افتاده بود و تو دستات و زير مانتوت قايم كرده بودي . ولي انقدر نگاهشون كرده بودم كه خوب به خاطر بسپرمشون !
نميدونم از چي عصباني بود ولي اين عصبانيت و با فشاري كه به دستم مياورد نشون ميداد . ناله ي خفه اي كردم به خودش اومد و با شتاب دستم و پس زد .
دست چپم كنار تنم بي حركت افتاد . توي ذهنم دنبال كلمات ميگشتم . بايد يه چيزي ميگفتم . مهلت حرف زدن بهم نداد گفت :
- چرا از روي صدات نفهميدم كي هستي ؟
بغض كرده بودم . توي دلم گفتم " چون من و نگاه ميكردي اما واقعا نميديديم . باهام حرف ميزدي ولي صدام و نميشنيدي . كي دلش ميخواد با من واقعا حرف بزنه ؟ . . . "
صداش دوباره افكارم و پاره كرد :
- چرا انقدر ساكتي ؟ داره عذابم ميدي . يه چيزي بگو .
حرفي براي گفتن نداشتم . دستي به صورتش كشيد . چند قدم ازم دور شد و دوباره به سمتم برگشت . چشماش برق ميزد . اشك بود ؟! ناراحت بود يا عصباني ؟! چرا نميفهميدم چشه ؟!
- نقابت و بردار ميخوام ببينمت .
دست راستم و روي نقابم گذاشتم و با صداي خفه اي گفتم :
- نه !
- از چي ميترسي ؟ برش دار .
وقتي ديد تلاشي براي برداشتن نقاب نميكنم قدمي به سمتم برداشت و با يه حركت نقاب و از روي صورتم كنار زد .
ميتونستم آه افسوس و هم زمان با اون پشيموني رو از توي نگاهش بخونم . شايد از اين پشيمون بود كه اين همه مدت براي كسي وقت گذاشته بود كه حتي يه صورت درست و حسابي هم نداشت !
نقاب از دستش روي زمين افتاد . با شونه هايي افتاده از بهت و حيرت نگاهش تك تك اجزاي صورتم و ميكاويد .
ترسيده و بغض كرده كنارش ايستاده بودم و هر لحظه آماده بودم كه بدترين الفاظ و از زبونش بشنوم .
چشماش و دوباره بست و باز كرد . انگار ميخواست با هر بار پلك زدنش تصوير چروك خورده ي مقابلش صاف و خوشگل بشه . ولي از اين معجزه ها خبري نبود !
با صداي آروم و خش داري كه به زور ميشنيدم گفت :
- چرا بهم همه چي و نگفتي ؟ چرا اينايي كه الان دارم ميبينم و بهم نگفتي ؟
سرم و پايين انداختم . دوباره با لحن كلافه گفت :
- من ازت هيچي و پنهون نكردم . من صادق بودم . دلم ميخواست صادق باشي . چرا نبودي ؟
بعد انگار كه با خودش حرف بزنه دستش و توي موهاش فرو برد و زير لب با خودش زمزمه كرد :
- من حتي اسمتم نميدونستم . هيچي ازت نميدونستم جز يه بانوي سرخ . . . بانوي سرخ . . . بانوي سرخ . . .
مدام با خودش اين كلمه رو تكرار ميكرد ! من حالم بهتر از اون نبود . توي روياهامم نميديدم كه روزي كنار همچين آدمي قرار بگيرم !
- اسمت چي بود ؟ هورام ؟ هورام تهراني ؟ يكي از مريضاي حسامي ؟ 26 سالته ؟ صورتت سوخته ؟
نگاهش كردم . يهو با صداي بلندي فرياد زد :
- چرا اينارو بهم نگفتي ؟
صداي بمش توي گوشم پيچيد . دستاي يخ بستم و توي هم پيچيدم . سرم و پايين انداختم و اجازه دادم اشكام گونه ام و خيس كنه .
دستاش توي موهاش قفل شده بود . توي صورتم دنبال جواب سوالاش ميگشت ولي من حرفي نداشتم . نميتونستم زير اون نگاه طاقت بيارم . چند قدم آروم به عقب برداشتم . وقتي مطمئن شدم براي نگه داشتنم تلاشي نميكنه دويدم به سمت سالن . اشكام هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد . دوباره رسيدم به اون در شيشه اي منحوس !
همون مردي كه اول لباسام و با خوش رويي ازم گرفته بود جلو اومد ولي با ديدن صورتم قدمي به عقب برداشت . با فرياد گفتم :
- لباسام و بهم بدين .
انگار با اين داد تلافي همه ي داد و فريادهاي آراد و ميخواستم در بيارم . مرد دستپاچه شده بود . به زني كه كنارش ايستاده بود اشاره اي كرد و چند ثانيه بعد مانتو و شالم توي دستم بود . با عجله همينجوري كه به سمت در خروجي ميدويدم مانتو و شالم رو ميپوشيدم .
نگاهم به آراد افتاد . عين مجسمه همون جا خشك شده بود . دستم و روي گونم كشيدم و اشكام و پاك كردم . قدمام و تند كردم و از كنارش گذشتم . صداي گرفته اش و از پشت سرم شنيدم :
- هورام . . . بانو . . . نميدونم چي صدات كنم . وايسا . . .
ولي من صبر نكردم . صداي قدماش و پشت سرم ميشنيدم خودم و از در ويلايي باغ بيرون انداختم . قبل از اينكه بهم برسه بايد ميرفتم . نگاه سريعي توي كوچه انداختم ماشين هيوا رو ديدم سريع به سمتش دويدم . هيوا با ديدنم تعجب كرده بود مخصوصا كه وضعم چندان جالبم نبود .
روي صندلي جلو نشستم و گفتم :
- هيوا برو .
- چي شده ؟ چرا گريه كردي ؟ اين چه وضعيه ؟
نگاهم روي در باغ بود . آراد ازش بيرون اومده بود . تقريبا سر هيوا داد كشيدم :
- هيوا ميگم برو .
هيوا سريع ماشين و روشن كرد . همزمان با روشن شدن چراغاي ماشين آراد هم به سمت ما برگشت . خواست به طرفمون بيا كه هيوا پاش و روي گاز گذاشت و رفت . سرم و به عقب برگردوندم . هنوزم همون جا ايستاده بود . قلبم تند ميزد . همه چي خراب شده بود . . . همه چي . . .
*****
- چيز ديگه اي لازم نداري ؟
پتوي روي تخت و باز كردم و زيرش خزيدم . زير لب گفتم :
- نه ممنون .
هيوا سري تكون داد و از اتاق بيرون رفت . هيوا غمگين و سرخورده بود . درست مثل من . وقتي بهش جريان امشب و گفتم ماتش برد . برام ناراحت شد . شايد اونم انتظار داشت همه چي خوب پيش بره . مثل خودم !
خيلي ساده لوح بودم . پلكام و بستم . اشكام از دو طرف صورتم پايين ميومدن . همه چي ديگه تموم شده بود . من براي هميشه آراد و از دست داده بودم . يه دوست و همدم خوب و از دست داده بودم .
" براي همدم و دوستت داري اينجوري گريه ميكني ؟! مطمئني چيز ديگه اي نبود برات ؟ "
اشكام شدت گرفت . معلومه كه نبود !
"پس چرا داري خود كشي ميكني ؟ "
اون خيلي خوب بود . كاش امشب نرفته بودم . لعنتي براي چي رفته بودم ؟! انگار ميخواستم گند بزنم به همه چي !
به پهلو چرخيدم نگاهم روي چمدون كوچكي افتاد كه كنار ديوار بود . فردا بايد ميرفتم بيمارستان . با اين روحيه از پسش بر ميومدم ؟!
"چيه ؟ دوباره ميخواي به خاطر اينم منصرف بشي ؟ ديوونه شدي ؟ مگه تو زندگيت كي بود ؟! بسه به خودت بيا . "
اشكام ديدم و تار كرده بودن . با پشت دست صورتم و پاك كردم و طاقباز خوابيدم .
نه اين بار ديگه پشيمون نميشم . اين بار قول دادم تا آخرش برم . اين بار ديگه حتميه !
" باورم نميشه عوض شدي ! "
جوابي به اين صداي موذي توي سرم ندادم . چطور قبلا آراد باهام خوب برخورد كرده بود ؟ حتي براي اولين بار كه من و توي پارك ديد نترسيد يا خودش و عقب نكشيد ولي امشب . . .
" خوب معلومه ! اون موقع تو زندگيش نبودي . تو يه عابر بودي . مگه آدم به عابرايي كه از كنار زندگيش رد ميشن توجه ميكنه ؟! "
نفس عميقي كشيدم . حق با توئه . اون نميتونست يه دوست و با اين قيافه تحمل كنه .
به سمت ميز كنار تخت چرخيدم . گوشيم و برداشتم و نگاهي به صفحه اش انداختم . هيچ خبري از آراد نبود . نا اميد تر از قبل گوشي و سر جاش گذاشتم . ميدونستم اينجوري ميشه . بهش حق ميدادم . نبايد توقع داشته باشم كه از من خوشش بياد اونم با اين قيافه !
پوزخندي زدم و گفتم . عجب اعتماد به نفسي امشب گرفته بودم ! كاش مثل هميشه خودم و توي اتاقم حبس ميكردم .
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
فصل هفتم
با صداي هيوا پلكام و باز كردم . چشمام ميسوخت و سنگين بود . هيوا به آرومي دستش و روي صورتم گذاشت و گفت :
- پاشو عزيزم . بايد بريم بيمارستان .
انگار مغزم هنوز راه نيفتاده بود . نگاهي به اطراف انداختم و اولين چيزي كه ديدم لباس ديشبم بود ! لباسي كه كلي واسه پوشيدنش ذوق كرده بودم . سريع به سمت گوشيم چرخيدم و برداشتمش . الان ديگه بايد يه خبري ازش ميشد . حتما اس ام اس داده . ولي وقتي نگاهم روي صفحه ي گوشي موند يخ بستم . هيچ خبري نبود .
هيوا متوجه اين كارم شد ولي چيزي به روم نياورد . حتي نميخواستم سرم و بالا بگيرم و نگاهش كنم . دستم و به سرم گرفتم . شقيقه هام تير ميكشيد . با صداي گرفته گفتم :
- ساعت چنده ؟
هيوا همينجوري كه از اتاق بيرون ميرفت گفت :
- 8 . پاشو صبحانه بخور كه ديگه بريم .
سر تكون دادم . از جام بلند شدم . تو آينه قدي كه درست رو به روي تخت بود به خودم خيره شدم . قيافم حال به هم زن بود ! چجوري توقع داشتم كه آراد با ديدن اين قيافه بازم كنارم باشه ؟
آهي از سر افسوس كشيدم . يكم خودم و مرتب كردم و به سمت آشپزخونه رفتم . هيوا مشغول چيدن ميز بود گفتم :
- بابا هم مياد ؟
- آره . زنگ زد گفت با ماه بانو ميان .
- ماه بانو ديگه چرا ؟ سفر قندهار كه نميخوام برم !
- ميدوني كه دل ماه بانو طاقت نمياره .
دوباره سر تكون دادم . حوصله ي جواب دادن نداشتم . احساس ميكردم با حرف زدن شقيقه هام بيشتر تير ميكشه . گلوم يكم ميسوخت و چشمام به خاطر بارندگي شب قبل ! به زور باز ميشد !
هيوا نگاهي بهم انداخت و گفت :
- خوبي ؟
از توي سبد نونا يه تيكه براي خودم برداشتم و بدون اينكه نگاهش كنم گفتم :
- معلومه كه خوبم . چرا بد باشم . امروز روز بزرگيه .
لبخند تلخي به روم زد . براي تغيير جو گفتم :
- كيوان كجاست ؟
- رفت . امروز جايي كار داشت بايد زودتر ميرفت . ولي گفت ظهر مياد بيمارستان .
سرم و كج كردم و گفتم :
- هيوا ! بيخيال ! بگو نياد . چه خبره اين همه آدم دارين دنبالم راه ميفتين .
- من بي تقصيرم . خودش گفت مياد . اگه دوست داري خودت بهش زنگ بزن بگو نياد .
پوفي كردم و سرم و پايين انداختم . اشتهاي چنداني نداشتم . سريع از جام بلند شدم و گفتم :
- ميرم حاضر شم .
دوباره به سمت اتاق برگشتم . آينه ي قدي اتاق بهم دهن كجي ميكرد ! خوب شد اتاق خودم آينه نداشت !
احساس نفس تنگي ميكردم . تند تر و عميق تر نفس ميكشيدم ولي هوا كم مياوردم . يه چيزي كم بود . يه چيزي توي وجودم گم شده بود . احساس بدي بود . ميخواستم به روي خودم نيارم . كسي كه هميشه بود حالا نيست . 1 سال به بودنش عادت كرده بودم . ميدونستم از هر جا ناراحت باشم آخرش حرفاي اونه كه آرومم ميكنه . ولي الان نبود . ديگه هم بر نميگرده !
چند تا نفس پشت سر هم كشيدم . مانتوم و پوشيدم و پشتم و به آينه كردم . نميخواستم توي اين دقيقه هاي آخر بيشتر از اين عذاب بكشم . ديگه بسم بود . 22 سال عذاب كشيدن بس بود .
كاش آراد ميفهميد كه اين سوختگي تقصير من نيست ! اصلا تقصير هيچ كس نيست ! من داشتم تاوان چي و ميدادم ؟ زندگي و صورتي رو كه خودم انتخاب نكرده بودم ؟ تقديري كه توي به وجود اومدنش هيچ نقشي نداشتم !
قطره اشكي از چشمام پايين افتاد . صداي توي سرم اين بار مهربون تر از هر بار ديگه گفت " در عوض الان داري ميجنگي . داري يه زندگي جديد و شروع ميكني . چرا ناراحتي ؟ "
اشكام و با پشت دست پاك كردم . حق با اون بود . همه چي داشت تموم ميشد .
شالم و براي آخرين بار طوري سرم كردم كه سوختگي هاي صورتم و بپوشونه . چتري هاي بلندم و براي آخرين بار كج توي صورتم ريختم . چقدر دوست داشتم يه روز چتري هام و كوتاه كنم !
چمدون وسايلم و دستم گرفتم و خواستم از اتاق بيرون برم اما نگاهم روي لباس بالماسكم موند . هيوا همون لحظه اومد تو اتاق و گفت :
- حاضري ؟
سريع خط نگاهم و عوض كردم و گفتم :
- آره .
هيوا جلوتر از من به راه افتاد . دلم ميخواست هر چيزي از اون شب باقي مونده دور بريزم . حتي اون لباسي رو كه با پوشيدنش ذوق كرده بودم .
بابا و ماه بانو توي ماشين منتظرمون بودن . به محض نشستن ماه بانو دستم و گرفت و گفت :
- چرا انقدر چشمات پُف كرده مادر ؟
سرم و پايين انداختم . لبخند دستپاچه اي زدم و گفتم :
- ديشب خوابم نبرد .
نگاهش رنگ دلسوزي گرفت گفت :
- نگران عملي ؟
عمل ؟! از صبح به تنها چيزي كه فكر نكرده بودم نگراني براي عمل بود ! ولي گفتم :
- اي يكم .
- به اميد خدا همه چي درست ميشه .
بابا تنها از آينه ي جلو نگاهم ميكرد . گوشيم و براي بار صدم از توي كيفم در آوردم و نگاهي به صفحش انداختم . بازم هيچ خبري نبود ! منتظر چي بودم ؟ هنوزم يعني اميد داشتم ؟!
با ترمز ماشين به خودم اومدم . نميدونم چقدر گذشت . غرق هزار تا فكر مختلف بودم . تازه وقتي نگاهم به سر در بيمارستان افتاد ضربان قلبم تند تر شد . يا از اينجا سالم ميومدم بيرون يا اينكه همينجوري ميموندم .
هم پاي ماه بانو آروم آروم جلو ميرفتم ولي هيوا و بابا جلوتر از ما بودن . اين همه عجله براي چي بود ؟ دوباره نگاهم به اسم بيمارستان افتاد . بايد فرار ميكردم ؟ من اينجا چيكار ميكنم ؟ بي تفاوت شده بودم . هيچ حسي نداشتم . فقط به طور غير ارادي قدم بر ميداشتم .
بالاخره وارد بيمارستان شديم . يه چيزي روي سينم سنگيني ميكرد . اگه به خاطر ماه بانو يا بابا نبود همون جا ميزدم زير گريه . ولي تموم مسير سعي كرده بودم خودم و كنترل كنم .
هيوا و بابا رفتن سمت پذيرش و من بي هدف به ديوار سرد بيمارستان تكيه زدم . صداي آشنايي رو شنيدم كه به سمت بابا ميرفت . سرم و بالا گرفتم . چقدر با اون روپوش سفيد رنگ قيافش فرق داشت . اينجوري بيشتر شبيه دكترا شده بود . با شنيدن اسمم توجهم جلب شد بابا صدام زد :
- هورام عزيزم بيا اينجا .
نگاه دكتر به من بود . ياد آراد افتادم . اونو تو مطب دكتر ديده بودم . چقدر خنگ بودم كه آراد و تشخيص نداده بودم . حتي احتمالشم نميدادم . تكيه ام و از ديوار گرفتم و به سمتشون رفتم . سلام آرومي به دكتر كردم و اونم با خوش رويي جواب داد . بعد به مسئول پذيرش چيزي گفت و رو به ما گفت :
- بفرماييد از اين طرف . خودم اتاق هورام و نشونتون ميدم .
همه دنبالش به راه افتاديم . قدش از آراد كوتاه تر بود . ولي از آراد مهربون تر بود !
" از كجا انقدر مطمئني ؟ شايد اونم مثل آراد وقتي به خودش برسه جا بزنه ! "
شونه اي بالا انداختم . ديگه نميتونستم به مهربوني كسي اعتماد كنم .
وارد اتاق شديم فقط يه تخت توش خودنمايي ميكرد . رنگ ديواراش سفيد بود و پرده هاي صورتي ملايم داشت . اين با روحيه ي من ناسازگار بود . اخمام تو هم رفت . اتاق زيادي روشن بود . ياد اتاق تاريك و دوست داشتني خودم افتادم . تا چند وقت نميتونستم ببينمش ؟!
صداي دكتر من و از فكر بيرون آورد :
- اينم اتاق شما .
بعد اشاره اي به زن جووني كه تازه متوجه حضورش شده بودم كرد و گفت :
- ايشون خانوم شهبازي هستن . پرستار بخش بهتون كمك ميكنن توي اتاق مستقر بشين .
هيوا سريع تشكر كرد و بابا با نگاهي نگران رو به دكتر گفت :
- دكتر جون چند لحظه ميشه باهات صحبت كنم ؟
- حتما آقاي تهراني بفرماييد .
با هم از اتاق بيرون رفتن . چي بود كه بابا ميخواست به دكتر بگه ؟ زيادم برام اهميت نداشت . ديگه با پاي خودم اومده بودم بيمارستان .
پرستار جلو اومد و گفت :
- عزيزم موبايل ساعت هر چيزي با خودت داري بده خانوادت ببرن .
نگاه متعجبي بهش انداختم و گفتم :
- براي چي ؟
- قانونه گلم .
سري به نشونه ي تاييد تكون دادم . گوشيم و از توي كيفم در آوردم و براي آخرين بار نگاهي به صفحش انداختم . كاملا نا اميد شدم . گوشي رو به دست هيوا دادم و گفتم :
- خاموشش كن بذارش تو اتاقم .
هيوا سر تكون داد . پرستار دوباره گفت :
- اين لباس بيمارستانه با لباساي الانت عوضشون كن .
مطيعانه هر كاري كه ميگفت گوش ميدادم . به طرف سرويس بهداشتي كه توي اتاق قرار داشت رفتم و لباسام و با بلوز و شلوار صورتي رنگ كه بلوزش بلند و تقريبا تا بالاي زانوم بود عوض كردم . لباساي خودمم برداشتم و از سرويس بهداشتي بيرون اومدم . دكتر و بابا هم انگار حرفاشون تموم شده بود . چون برگشته بودن توي اتاق . لباسام و به هيوا دادم . خبري از خانوم شهبازي نبود دكتر با ديدنم گفت :
- دراز بكش روي تخت راحت باش .
به سمت تخت رفتم منتظر بودم كه هر لحظه بابا و بقيه برن . دلم تنهايي ميخواست . دكتر ذهنم و خوند . سريع گفت :
- خوب شما ميتونين برين . احتمالا تا فردا خبري نيست . مگه اينكه تيم جراحي امروز ظهر يه سر به هورام بزنن .
منم سريع رو به بابا گفتم :
- آره برين .
بابا گفت :
- يكم ديگه ميمونيم بعد ميريم .
با اصرار گفتم :
- بابا برين . كاري ندارم كه . خوبم . برين شما . از كار و زندگيتونم افتادين .
با نگاهي شكاك گفت :
- مطمئني بابا ؟
قبل از اينكه جوابي بدم هيوا گفت :
- چيزي لازم نداري ؟
- نه ندارم . برين .
بابا سري تكون داد ولي هنوزم از توي چشماش نگراني كاملا معلوم بود . ماه بانو جلو اومد بوسه اي به روي سرم زد و گفت :
- نگران نباشيا .
فقط سر تكون دادم . هيوا اما گفت :
- من تا ظهر پيشش ميمونم . بعد ميرم خونه .
خواستم اعتراض كنم كه بابا و ماه بانو سريع موافقت كردن . چاره اي نبود . موندن هيوا بهتر از بابا و ماه بانو بود ! هيوا روبه من گفت :
- من تا پايين باهاشون ميرم و دوباره برميگردم . باشه ؟
سر تكون دادم . دكتر هم به سمت در رفت تا بدرقشون كنه . بالاخره سكوت و تنهايي رو كه ميخواستم به دست آورده بودم . نفس عميقي كشيدم .نگاهم و به پنجره دوختم و سعي كردم جلوي ريزش اشكام و بگيرم .
صداي دكتر سالاري توي اتاق پيچيد . سريع سرم و به سمتش برگردوندم گفت :
- راحتي ؟
- بله مرسي .
- مهموني خوش گذشت ؟
تعجب كردم . اون از كجا ميدونست ؟ يعني آراد بهش گفته بود ؟! آراد در مورد من حرف زده بود ؟! ضربان قلبم بالا رفت . اون حس بي انگيزگي كه از صبح دچارش شده بودم كاملا از بين رفت .
آب دهنم و قورت دادم و گفتم :
- كدوم مهموني ؟!
نگاهي بهم كرد كه يعني خودتي !!
- همون مهموني بالماسكه ي ديشب ديگه . به اين سرعت يادت رفت ؟
- شما از كجا ميدونين ؟
- چون خودمم اونجا بودم . در ضمن يادت نمياد به من خوردي ؟! حواست كجا بود اون لحظه ؟!
انگار يه سطل آب يخ روم ريختن . پس آراد چيزي بهش نگفته بود ! خوب معلومه كه نميگه . مگه من اصلا براش مهمم كه در موردم با دوستش حرف بزنه ؟
مثل بادكنكي شده بودم كه بهم سوزن زده بودن . سرم و پايين انداختم و با صداي گرفته گفتم :
-شما از كجا من و شناختين ؟ من كه نقاب داشتم .
لبخندي روي لباش نشست و گفت :
- آستين لباست زيادي گشاد بود . برام شناختنت زياد سخت نبود .
سرم و تكون دادم و چشمام و بستم . همه از روي اين آستين نحس همه چي و فهميده بودن ! دكتر خودكاري از جيبش در آورد و چيزايي رو روي چارتي كه دستش بود يادداشت كرد . در همون حال گفت :
- اولش كه كلي برام جالب بود اونجا توي مهموني ديدمت . بعدش برام جالب تر شد كه بدونم براي چي توي اون مهموني هستي . خلاصه اينكه كلي تعجب كردم .
ديگه با اين حرفش مطمئن شدم آراد در مورد من چيزي بهش نگفته ! دلم نميخواست در مورد ديشب حرفي بشنوم يا حرفي بزنم . براي همين گلوم و صاف كردم و خيلي جدي گفتم :
- كي عملم ميكنين ؟
دكتر از بالاي چارت نگاهي بهم انداخت متوجه شد كه ديگه نبايد سوالي بپرسه . گفت :
- احتمالا فردا صبح .
سر تكون دادم و منتظر نگاهش كردم . بالاخره گفت :
- خوب من ديگه اينجا كاري ندارم . هر چي كه شد يا اينكه چيزي لازم داشتي بهم بگو .
بازم سر تكون دادم و اونم با يه لبخند عقب گرد كرد و از اتاق بيرون رفت .
يعني الان آراد كجا بود ؟ داشت چيكار ميكرد ؟ يعني ازم متنفر شده بود ؟ ياد ديشب و داد و فرياداش افتادم . من بهش چيزي رو دروغ نگفته بودم . يعني راستشم نگفته بودم ولي اينكه من و محكوم كنه به دروغگويي يكم برام زور داشت .
چشمام و بستم . دلم ميخواست دوباره تصويرش و تو ذهنم براي خودم بسازم . چرا من از هر كي خوشم ميومد از دست ميدادم ؟ اون از مهبد . اين از آراد . . . ولي نه جنس احساسم يكي نبود . انگار ميخواستم همه ي علامت سوالايي كه توي ذهنمه رو از بين ببرم .
ورود هيوا افكارم و به هم ريخت . كنار تختم اومد و مشغول حرف زدن شد . هيچ كدوم از حرفاش و نميشنيدم . فقط نگاهش ميكردم . چقدر خوشبخت بود كه پوستش صاف و سفيد بود .
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
*****
دور تا دورم و جراحا و پزشكهاي متخصص گرفته بودن هيوا با دقت به حرفاشون گوش ميداد و گه گاه سوالي ميپرسيد ولي من توي افكار خودم غرق بودم . ديگه چه فرقي داشت چجوري پوستم تيكه و پاره بشه ؟!
يه دكتر بينشون بود كه از همه پير تر بود و انگار همون استادي بود كه دكتر سالاري در موردش باهام حرف زده بود . پير مرد بد اخلاقي بود ولي دكتر ميگفت حسابي توي كارش وارده . به سمتم نگاهي انداخت و با بدخلقي گفت :
- دختر جون خودت سوالي نداري ؟ مثلا قراره تورو عمل كنيم .
براي اولين بار بدون اينكه هول بشم توي چشماي يخيش نگاه كردم و گفتم :
- نه سوالي ندارم .
پير مرد سري تكون داد و رو به يكي از دكتراي ديگه گفت :
- فردا اول وقت اتاق عمل و آماده كنين .
اونم سري تكون داد و چارت به دست به دنبال پير مرد راه افتاد . نفس راحتي كشيدم . دكتر سالاري كه هنوز اونجا بود با اين حركتم خنديد و گفت :
- يكم بد اخلاقه ولي كارش تضمين شدست .
- خدا كنه !
دكتر رو به هيوا گفت :
- خانوم تهراني شما ديگه ميتونين تشريف ببرين . موندنتون ضرورتي نداره . اينجوري خودتون اسير ميشين . فردا صبح تشريف بيارين . البته اگه ميخواين موقع عمل اينجا باشين .
هيوا سر تكون داد و رو به من گفت :
- من برم ؟ چيزي نميخواي ؟
- نه مرسي . حواست به بابا و ماه بانو باشه . فردا هم نميخواد همه بيان اينجا . باشه ؟
- تو فقط به فكر خودت باش .
- هيوا جدي ميگما . همه رو راه نندازي دنبال خودت ؟
- حالا تا فردا .
دكتر سالاري از جفتمون خداحافظي كرد و رفت . هيوا هم بعد از تماسي كه كيوان باهاش گرفت و گفت دنبالش اومده از اونجا رفت . حالا خودم مونده بودم و اين اتاق .
سرم و به بالشتي كه پشتم بود تكيه دادم و پلكام و بستم . تازه استرس عمل داشت به سراغم ميومد . كل امروز فكر آراد همه ي ذهنم و گرفته بود . انقدر با خودم كلنجار رفته بودم كه ديگه داشتم ديوونه ميشدم .
كاش گوشيم كنارم بود . يا اينكه يه خبري از آراد ميتونستم بگيرم . دكتر توي اين چند باري كه به اتاقم سر زده بود چيزي به روي خودش نياورده بود . حالا يا واقعا خبر نداشت از اتفاقات ديشب يا اينكه دلش نميخواست چيزي بگه !
هوا كم كم داشت تاريك ميشد اين و از پنجره ي اتاقم ميتونستم بفهمم . چشمام هنوزم از گريه هاي ديشب درد ميكرد . كم كم داشت خواب به سراغم ميومد . لحظه ي آخر نگاهم به روي ساعت اتاق موند . عدد 10 و نشون ميداد . بين خواب و بيداري بودم كه احساس كردم كسي وارد اتاقم شد . ولي خواب كاملا بر من غلبه كرد و نتونستم سايه اي رو كه توي اتاق افتاده بود و تشخيص بدم .
******
صبح دو تا پرستار اومدن و لباساي مخصوص عمل و تنم كردن . مدام توي دلم دعا ميكردم همه چي خوب پيش بره . واقعا طاقت يه نااميدي ديگه رو نداشتم . خبري از دكتر سالاري و بقيه نبود . كاش حداقل اون ميومد و يكم باهام حرف ميزد .
خانوم شهبازي وارد اتاق شد و گفت :
- خوب خانوم تهراني آماده اي ؟
آره من و ببرين سمت قتلگاه ! چيزي نگفتم تنها سر تكون دادم . خانوم شهبازي لبخند مهربوني زد و گفت :
- ببينم نگران كه نيستي ؟
-يكم .
- خوب طبيعيه . تا پات و بذاري تو اتاق عمل ديگه هيچي نميفهمي .
با نگراني گفتم :
- خانوادم نيومدن ؟
- نه هنوز . ولي تا ما كامل آمادت كنيم اونام ميان نگران نباش .
تازه به اين نتيجه رسيده بودم كه چقدر بهشون احتياج دارم . انگار ديروز گرم بودم ! الان بدجور دلم آغوش ماه بانو رو ميخواست . چشمام كم كم داشت نم اشك روشون ميومد . جلوي خودم و گرفتم . دلم نميخواست عين بچه ها زار بزنم .
در اتاق باز شد و اين بار هيوا اومد تو . خندون گفت :
- چطوري عزيزم ؟ همه چي خوبه ؟
دستش و گرفتم و با التماس گفتم :
- هيوا ميترسم .
لبخند روي صورتش محو شد نگاهش رنگ دلسوزي گرفت و گفت :
- ترس براي چي ؟ يه قدم برداشتي تا تهش برو . باشه ؟
ميترسيد پشيمون شم ؟! ديگه الان ؟! خيلي دير بود براي پشيموني .
دوباره در باز شد و اين بار بابا و ماه بانو و كيوان وارد شدن . از خوشحالي ميخواستم بال در بيارم . چقدر خوب بود كه هيوا به حرفم گوش نداده و همه رو با خودش آورده بود . توي بغل ماه بانو فرو رفتم . يكم آروم تر شدم .
چند لحظه بعد يه برانكار آوردن و با اون من و از اتاق بيرون بردن . نگاه آخر و به همه انداختم . اونام دست كمي از من نداشتن . چشمام و بستم تا نگاهم به اون راهروي طولاني كه منتهي ميشد به در اتاق عمل نيفته !
پشت در اتاق عمل همه ي هياهو ها رو جا گذاشتيم . حالا وارد يه محيط ساكت تر شده بوديم . پرستار من و به سمت يه اتاق ديگه برد . همه جا سبز رنگ بود و همين بيشتر باعث وحشتم ميشد . من و روي تخت اتاق عمل خوابوندن و رفتن . چند نفر توي اتاق عمل بودن ولي هر كدومشون مشغول آماده كردن چيزي بودن . مردي با ماسك به سمتم اومد و سوزني رو به دستم زد . نگاهم پر از وحشت بود . مرد انگار فهميد چون با لحن خوبي بهم گفت :
- اسمت چيه ؟
با صدايي كه به شدت ميلرزيد گفتم :
- هورام .
- هورام ميترسي ؟
فقط سر تكون دادم . مرد گفت :
- الان بيهوش ميشي . هيچي ديگه نميفهمي .
آمپولي رو برداشت و توي همون سوزني كه به دستم وصل كرده بود تزريق كرد . بهم گفت :
- برام از 10 تا 1 برعكس ميشمري ؟
سر تكون دادم . احساس كردم فكم از ترس ميلرزه .
- ده . . . نه . . . هشت . . . هفت . . . شش . . .
پلكام نيمه بسته ميشد . همون لحظه ماسك اكسيژني رو ديدم كه روي صورتم قرار ميگيره و بعد هيچ چيز ديگه اي نفهميدم .
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
*****
پلكام و آروم آروم باز كردم . صداهاي محوي رو ميشنيدم . چشمام تار ميديد . چند بار پلك زدم ولي هنوزم تار ميديدم . سوزشي رو روي پوستم حس ميكردم . ولي اونقدري نبود كه بخوام از درد فرياد بزنم . انگار يكي داشت نيشگوناي ريز ازم ميگرفت . با اين وجود تمام عزمم و جزم كردم و دوباره پلكام و باز كردم . اين بار صداها هم مفهوم تر شده بود . تصويرهايي كه محو بودن حالا جلوي چشمام واضح تر ميشدن .
صداي هيوا رو تشخيص دادم :
- به هوش اومد
بابا نزديك اومد و گفت :
- هورام . صدامون و ميشنوي ؟ خوبي ؟
اخمام تو هم رفت . سوزش پوستم داشت بيشتر ميشد . ناله اي كردم ولي نتونستم حرفي بزنم . دوباره پلكام و باز و بسته كردم . اين بار صورت هيوا رو واضح ديدم . خيلي نگران بود . سرم و آروم چرخوندم . انگار وزنش به اندازه ي 100 كيلو شده بود . بابا سمت ديگه ي تخت نشسته بود . گفت :
- خوبي بابا ؟
لبهام به هم چسبيده بود . به زحمت از هم بازشون كردم و گفتم :
- ميسوزه .
هيوا گفت :
- پوستت ؟
خندم گرفت . پس كجام ميتونست بسوزه ؟! ولي به جاي خنديدن فقط سر تكون دادم . هيوا گفت :
- ميرم به پرستار بگم .
كم كم اثرات داروي بيهوشي داشت از تنم بيرون ميرفت . درد و سوزش و با تمام وجود حس ميكردم . اشك توي چشمام حلقه زد . با لحني بي قرار رو به بابا گفتم :
- خيلي درد داره . پوستم ميسوزه
بابا دست راستم و تو دستش گرفت و گفت :
- طبيعيه . يكم طاقت بيار دخترم .
مدام از درد روي تخت وول ميخوردم . اشكام ناخود آگاه سرازير ميشدن . بابا سعي ميكرد با حرفاش آرومم كنه . ولي فايده اي نداشت .
هيوا چند لحظه بعد با خانوم شهبازي وارد اتاق شد . پرستار با ديدن تكون خوردنا و اشكايي كه روي صورتم بود گفت :
- چرا كولي بازي در مياري ؟ چيزي نيست . الان آروم ميشه .
بابا گفت :
- نميشه مسكني چيزي بدين بخوره ؟ خيلي درد ميكشه .
- خوب طبيعيه . اون همه پوست مرده رو از صورتش و تنش جدا كردن . خوب معلومه كه درد داره .
هيوا رو به بابا گفت :
- زنگ بزنم دكتر سالاري بياد ويزيتش كنه ؟
پرستار گفت :
- كاري از دست دكتر بر نمياد . الان يه مسكن بهش ميزنم .
تكونام بيشتر شده بود . هر لحظه احساس مرگ ميكردم . عجب غلطي كرده بودم . پشيمون بودم كه تن به اين عمل داده بودم . گريه ام شدت گرفت . هيوا و بابا سعي ميكردن دلداريم بدن ولي موفق نبودن .
چند لحظه بعد بالاخره مسكن اثر كرد و كم كم آروم شدم و پلكام روي هم افتاد .
*****
چشمام و كه باز كردم اتاق تاريك بود و خلوت . هيچ كسي جز خودم اونجا نبود . نگاهي به اطراف انداختم و بعد از اينكه يكم چشمام به تاريكي عادت كرد نگاهم به ساعت ديواري اتاق افتاد . ساعت 9 شب بود . چرا هيچ كس پيشم نمونده بود ؟ نه هيوا . نه بابا . راستي ماه بانو كجا بود ؟ انقدر درد داشتم كه يادم رفته بود بپرسم . هنوزم سوزشي رو روي پوستم احساس ميكردم .
خدا خدا ميكردم دوباره زياد نشه . چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم . تحمل اين تنهايي توي اين اتاق ناآشنا ، برام غير ممكن بود . ولي انقدر خوابيده بودم كه اصلا خوابم نميبرد . تازه نگاهم به خودم افتاد . صورت و گردنم باند پيچي شده بود . سنگيني بانداژ و حتي روي دست چپمم حس ميكردم . پس بيخود نبود كه از درد داشتم ميمردم . تمام تنم و آش و لاش كرده بودن .
احساس ميكردم درد دوباره داره بر ميگرده . به محض اينكه اثر مسكنا از بين ميرفت درد بد تر از قبل به سراغم ميومد .
چشمام و محكم روي هم فشار دادم و سعي كردم از درد فرياد نزنم . حالا چجوري بايد يه پرستار و خبر ميكردم ؟
نگاهي به اطرافم انداختم . دوباره از درد پلكام و بستم و دندونام و رو هم فشار دادم . ميتونستم تحمل كنم . تازه اولش بود . بايد بيشتر تحمل ميكردم . هورام تو ميتوني .
با صداي در كه از هم باز ميشد نگاهم به اون سمت چرخيد . نوري از بين در اومد توي اتاق . سايه ي يه آدم و ميديدم . از زور درد چشمام و به زور باز نگه داشته بودم . هر لحظه دردم داشت بيشتر ميشد . در تا آخر باز شد .
ياد ديشب افتادم . اون سايه اي كه اومده بود توي اتاقم . همون كه بين خواب و بيداري ديده بودمش . حتما خودشه .
پلكام و تا جايي كه ميتونستم باز نگه داشتم تا بتونم تصوير كسي كه توي اتاقم مياد و ببينم .
نگاهم به سمت ساعت كشيده شد . 9:30 بود . دوباره به سمت در برگشتم .
ادامه دارد
roman بانوي سرخ (9) roman بانوي سرخ (9) |