آپ ديت نود
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
اسفند ۱۳۹۱

لیست صفحات
[ ۱ ]


مطالب سايت

  آموزش ايجاد فضا در خانه با دورريختني ها(فرش سنگي)

آموزش ايجاد فضا در خانه با دورريختني ها(فرش سنگي)

 

مقداري سنگ با سطح صاف تهيه كنيد

موكتي به اندازه دلخواه برش بزنيد

سنگ ها را با دقت و با چسب ۱۲۳ روي آن  بچسبانيد

 

 

 

 



آموزش ايجاد فضا در خانه با دورريختني ها(فرش سنگي)
آموزش ايجاد فضا در خانه با دورريختني ها(فرش سنگي)
مشاهده ادامه مطلب آموزش ايجاد فضا در خانه با دورريختني ها(فرش سنگي)
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

  roman بانوي سرخ (9)

roman بانوي سرخ (9)

 

   

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

هنوزم نگاهش خيره روي دستم مونده بود . چند لحظه چشماش و بست . انگار ميخواست به ياد بياره كه اين پوست چروك خورده رو كجا ديده ! با وحشت بهش زل زده بودم . لبهاش و روي هم فشار ميداد . پلكش و يهو باز كرد . فشار دستش و دور مچم بيشتر احساس ميكردم .

از بين دندون هاي كليد شدش بهم گفت :

- تو كي هستي ؟!

با نگاه كردن به قيافه ي عصبانيش تمام جراتم و از دست داده بودم ! يعني فهميده بود من كيم ؟؟!! صدايي گفت " پس نفهميد ؟ اون آراده ! مرد پاركي ! همون كه توي مطب دكتر سالاري دستت و ديد ! يادت رفته ؟ "

خوب . . . خوب شايد يادش رفته باشه . . . خدايا ميشه يادش رفته باشه ؟ ميشه من و نشناخته باشه ؟

" پس اين قيافه ي عصبانيش ؟ اين رگ ورم كرده ي روي پيشونيش ؟ صورت سرخ شده اش ؟ دوندوناي رو هم كليد شده اش ؟ اينا همه چه معني داره ؟ "

نگاهم دوباره و دوباره تمام اجزاي صورتش و كاويد . نميدونستم اين اشتياق براي چيه ولي دوست داشتم ساعت ها زل بزنم به صورتش .

با صداي نسبتا بلندش از عالم هپروت بيرون اومدم . از ترس كمي عقب رفتم ولي اون دستم و كشيد و برگشتم سر جاي اولم :

- صدام و نشنيدي ؟ تو كي هستي ؟

- من . . . من . . .

هورام حرف بزن . الان وقت لكنت گرفتن نيست .

- تو چي ؟

دوباره نگاهش به دستم افتاد گفت :

- اين دست و يادمه . توي مطب حسام . . . نگاهم بهشون افتاده بود و تو دستات و زير مانتوت قايم كرده بودي . ولي انقدر نگاهشون كرده بودم كه خوب به خاطر بسپرمشون !

نميدونم از چي عصباني بود ولي اين عصبانيت و با فشاري كه به دستم مياورد نشون ميداد . ناله ي خفه اي كردم به خودش اومد و با شتاب دستم و پس زد .

دست چپم كنار تنم بي حركت افتاد . توي ذهنم دنبال كلمات ميگشتم . بايد يه چيزي ميگفتم . مهلت حرف زدن بهم نداد گفت :

- چرا از روي صدات نفهميدم كي هستي ؟

بغض كرده بودم . توي دلم گفتم " چون من و نگاه ميكردي اما واقعا نميديديم . باهام حرف ميزدي ولي صدام و نميشنيدي . كي دلش ميخواد با من واقعا حرف بزنه ؟ . . . "

صداش دوباره افكارم و پاره كرد :

- چرا انقدر ساكتي ؟ داره عذابم ميدي . يه چيزي بگو .

حرفي براي گفتن نداشتم . دستي به صورتش كشيد . چند قدم ازم دور شد و دوباره به سمتم برگشت . چشماش برق ميزد . اشك بود ؟! ناراحت بود يا عصباني ؟! چرا نميفهميدم چشه ؟!

- نقابت و بردار ميخوام ببينمت .

دست راستم و روي نقابم گذاشتم و با صداي خفه اي گفتم :

- نه !

- از چي ميترسي ؟ برش دار .

وقتي ديد تلاشي براي برداشتن نقاب نميكنم قدمي به سمتم برداشت و با يه حركت نقاب و از روي صورتم كنار زد .

ميتونستم آه افسوس و هم زمان با اون پشيموني رو از توي نگاهش بخونم . شايد از اين پشيمون بود كه اين همه مدت براي كسي وقت گذاشته بود كه حتي يه صورت درست و حسابي هم نداشت !

نقاب از دستش روي زمين افتاد . با شونه هايي افتاده از بهت و حيرت نگاهش تك تك اجزاي صورتم و ميكاويد .

ترسيده و بغض كرده كنارش ايستاده بودم و هر لحظه آماده بودم كه بدترين الفاظ و از زبونش بشنوم .

چشماش و دوباره بست و باز كرد . انگار ميخواست با هر بار پلك زدنش تصوير چروك خورده ي مقابلش صاف و خوشگل بشه . ولي از اين معجزه ها خبري نبود !

با صداي آروم و خش داري كه به زور ميشنيدم گفت :

- چرا بهم همه چي و نگفتي ؟ چرا اينايي كه الان دارم ميبينم و بهم نگفتي ؟

سرم و پايين انداختم . دوباره با لحن كلافه گفت :

- من ازت هيچي و پنهون نكردم . من صادق بودم . دلم ميخواست صادق باشي . چرا نبودي ؟

بعد انگار كه با خودش حرف بزنه دستش و توي موهاش فرو برد و زير لب با خودش زمزمه كرد :

- من حتي اسمتم نميدونستم . هيچي ازت نميدونستم جز يه بانوي سرخ . . . بانوي سرخ . . . بانوي سرخ . . .

مدام با خودش اين كلمه رو تكرار ميكرد ! من حالم بهتر از اون نبود . توي روياهامم نميديدم كه روزي كنار همچين آدمي قرار بگيرم !

- اسمت چي بود ؟ هورام ؟ هورام تهراني ؟ يكي از مريضاي حسامي ؟ 26 سالته ؟ صورتت سوخته ؟

نگاهش كردم . يهو با صداي بلندي فرياد زد :

- چرا اينارو بهم نگفتي ؟

صداي بمش توي گوشم پيچيد . دستاي يخ بستم و توي هم پيچيدم . سرم و پايين انداختم و اجازه دادم اشكام گونه ام و خيس كنه .

دستاش توي موهاش قفل شده بود . توي صورتم دنبال جواب سوالاش ميگشت ولي من حرفي نداشتم . نميتونستم زير اون نگاه طاقت بيارم . چند قدم آروم به عقب برداشتم . وقتي مطمئن شدم براي نگه داشتنم تلاشي نميكنه دويدم به سمت سالن . اشكام هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد . دوباره رسيدم به اون در شيشه اي منحوس !

همون مردي كه اول لباسام و با خوش رويي ازم گرفته بود جلو اومد ولي با ديدن صورتم قدمي به عقب برداشت . با فرياد گفتم :

- لباسام و بهم بدين .

انگار با اين داد تلافي همه ي داد و فريادهاي آراد و ميخواستم در بيارم . مرد دستپاچه شده بود . به زني كه كنارش ايستاده بود اشاره اي كرد و چند ثانيه بعد مانتو و شالم توي دستم بود . با عجله همينجوري كه به سمت در خروجي ميدويدم مانتو و شالم رو ميپوشيدم .

نگاهم به آراد افتاد . عين مجسمه همون جا خشك شده بود . دستم و روي گونم كشيدم و اشكام و پاك كردم . قدمام و تند كردم و از كنارش گذشتم . صداي گرفته اش و از پشت سرم شنيدم :

- هورام . . . بانو . . . نميدونم چي صدات كنم . وايسا . . .

ولي من صبر نكردم . صداي قدماش و پشت سرم ميشنيدم خودم و از در ويلايي باغ بيرون انداختم . قبل از اينكه بهم برسه بايد ميرفتم . نگاه سريعي توي كوچه انداختم ماشين هيوا رو ديدم سريع به سمتش دويدم . هيوا با ديدنم تعجب كرده بود مخصوصا كه وضعم چندان جالبم نبود .

روي صندلي جلو نشستم و گفتم :

- هيوا برو .

- چي شده ؟ چرا گريه كردي ؟ اين چه وضعيه ؟

نگاهم روي در باغ بود . آراد ازش بيرون اومده بود . تقريبا سر هيوا داد كشيدم :

- هيوا ميگم برو .

هيوا سريع ماشين و روشن كرد . همزمان با روشن شدن چراغاي ماشين آراد هم به سمت ما برگشت . خواست به طرفمون بيا كه هيوا پاش و روي گاز گذاشت و رفت . سرم و به عقب برگردوندم . هنوزم همون جا ايستاده بود . قلبم تند ميزد . همه چي خراب شده بود . . . همه چي . . .

*****

- چيز ديگه اي لازم نداري ؟

پتوي روي تخت و باز كردم و زيرش خزيدم . زير لب گفتم :

- نه ممنون .

هيوا سري تكون داد و از اتاق بيرون رفت . هيوا غمگين و سرخورده بود . درست مثل من . وقتي بهش جريان امشب و گفتم ماتش برد . برام ناراحت شد . شايد اونم انتظار داشت همه چي خوب پيش بره . مثل خودم !

خيلي ساده لوح بودم . پلكام و بستم . اشكام از دو طرف صورتم پايين ميومدن . همه چي ديگه تموم شده بود . من براي هميشه آراد و از دست داده بودم . يه دوست و همدم خوب و از دست داده بودم .

" براي همدم و دوستت داري اينجوري گريه ميكني ؟! مطمئني چيز ديگه اي نبود برات ؟ "

اشكام شدت گرفت . معلومه كه نبود !

"پس چرا داري خود كشي ميكني ؟ "

اون خيلي خوب بود . كاش امشب نرفته بودم . لعنتي براي چي رفته بودم ؟! انگار ميخواستم گند بزنم به همه چي !

به پهلو چرخيدم نگاهم روي چمدون كوچكي افتاد كه كنار ديوار بود . فردا بايد ميرفتم بيمارستان . با اين روحيه از پسش بر ميومدم ؟!

"چيه ؟ دوباره ميخواي به خاطر اينم منصرف بشي ؟ ديوونه شدي ؟ مگه تو زندگيت كي بود ؟! بسه به خودت بيا . "

اشكام ديدم و تار كرده بودن . با پشت دست صورتم و پاك كردم و طاقباز خوابيدم .

نه اين بار ديگه پشيمون نميشم . اين بار قول دادم تا آخرش برم . اين بار ديگه حتميه !

" باورم نميشه عوض شدي ! "

جوابي به اين صداي موذي توي سرم ندادم . چطور قبلا آراد باهام خوب برخورد كرده بود ؟ حتي براي اولين بار كه من و توي پارك ديد نترسيد يا خودش و عقب نكشيد ولي امشب . . .

" خوب معلومه ! اون موقع تو زندگيش نبودي . تو يه عابر بودي . مگه آدم به عابرايي كه از كنار زندگيش رد ميشن توجه ميكنه ؟! "

نفس عميقي كشيدم . حق با توئه . اون نميتونست يه دوست و با اين قيافه تحمل كنه .

به سمت ميز كنار تخت چرخيدم . گوشيم و برداشتم و نگاهي به صفحه اش انداختم . هيچ خبري از آراد نبود . نا اميد تر از قبل گوشي و سر جاش گذاشتم . ميدونستم اينجوري ميشه . بهش حق ميدادم . نبايد توقع داشته باشم كه از من خوشش بياد اونم با اين قيافه !

پوزخندي زدم و گفتم . عجب اعتماد به نفسي امشب گرفته بودم ! كاش مثل هميشه خودم و توي اتاقم حبس ميكردم .

 

 

 

ادامه دارد

--------------------------------------------------------------------------------

 

فصل هفتم

 

با صداي هيوا پلكام و باز كردم . چشمام ميسوخت و سنگين بود . هيوا به آرومي دستش و روي صورتم گذاشت و گفت :

- پاشو عزيزم . بايد بريم بيمارستان .

انگار مغزم هنوز راه نيفتاده بود . نگاهي به اطراف انداختم و اولين چيزي كه ديدم لباس ديشبم بود ! لباسي كه كلي واسه پوشيدنش ذوق كرده بودم . سريع به سمت گوشيم چرخيدم و برداشتمش . الان ديگه بايد يه خبري ازش ميشد . حتما اس ام اس داده . ولي وقتي نگاهم روي صفحه ي گوشي موند يخ بستم . هيچ خبري نبود .

هيوا متوجه اين كارم شد ولي چيزي به روم نياورد . حتي نميخواستم سرم و بالا بگيرم و نگاهش كنم . دستم و به سرم گرفتم . شقيقه هام تير ميكشيد . با صداي گرفته گفتم :

- ساعت چنده ؟

هيوا همينجوري كه از اتاق بيرون ميرفت گفت :

- 8 . پاشو صبحانه بخور كه ديگه بريم .

سر تكون دادم . از جام بلند شدم . تو آينه قدي كه درست رو به روي تخت بود به خودم خيره شدم . قيافم حال به هم زن بود ! چجوري توقع داشتم كه آراد با ديدن اين قيافه بازم كنارم باشه ؟

آهي از سر افسوس كشيدم . يكم خودم و مرتب كردم و به سمت آشپزخونه رفتم . هيوا مشغول چيدن ميز بود گفتم :

- بابا هم مياد ؟

- آره . زنگ زد گفت با ماه بانو ميان .

- ماه بانو ديگه چرا ؟ سفر قندهار كه نميخوام برم !

- ميدوني كه دل ماه بانو طاقت نمياره .

دوباره سر تكون دادم . حوصله ي جواب دادن نداشتم . احساس ميكردم با حرف زدن شقيقه هام بيشتر تير ميكشه . گلوم يكم ميسوخت و چشمام به خاطر بارندگي شب قبل ! به زور باز ميشد !

هيوا نگاهي بهم انداخت و گفت :

- خوبي ؟

از توي سبد نونا يه تيكه براي خودم برداشتم و بدون اينكه نگاهش كنم گفتم :

- معلومه كه خوبم . چرا بد باشم . امروز روز بزرگيه .

لبخند تلخي به روم زد . براي تغيير جو گفتم :

- كيوان كجاست ؟

- رفت . امروز جايي كار داشت بايد زودتر ميرفت . ولي گفت ظهر مياد بيمارستان .

سرم و كج كردم و گفتم :

- هيوا ! بيخيال ! بگو نياد . چه خبره اين همه آدم دارين دنبالم راه ميفتين .

- من بي تقصيرم . خودش گفت مياد . اگه دوست داري خودت بهش زنگ بزن بگو نياد .

پوفي كردم و سرم و پايين انداختم . اشتهاي چنداني نداشتم . سريع از جام بلند شدم و گفتم :

- ميرم حاضر شم .

دوباره به سمت اتاق برگشتم . آينه ي قدي اتاق بهم دهن كجي ميكرد ! خوب شد اتاق خودم آينه نداشت !

احساس نفس تنگي ميكردم . تند تر و عميق تر نفس ميكشيدم ولي هوا كم مياوردم . يه چيزي كم بود . يه چيزي توي وجودم گم شده بود . احساس بدي بود . ميخواستم به روي خودم نيارم . كسي كه هميشه بود حالا نيست . 1 سال به بودنش عادت كرده بودم . ميدونستم از هر جا ناراحت باشم آخرش حرفاي اونه كه آرومم ميكنه . ولي الان نبود . ديگه هم بر نميگرده !

چند تا نفس پشت سر هم كشيدم . مانتوم و پوشيدم و پشتم و به آينه كردم . نميخواستم توي اين دقيقه هاي آخر بيشتر از اين عذاب بكشم . ديگه بسم بود . 22 سال عذاب كشيدن بس بود .

كاش آراد ميفهميد كه اين سوختگي تقصير من نيست ! اصلا تقصير هيچ كس نيست ! من داشتم تاوان چي و ميدادم ؟ زندگي و صورتي رو كه خودم انتخاب نكرده بودم ؟ تقديري كه توي به وجود اومدنش هيچ نقشي نداشتم !

قطره اشكي از چشمام پايين افتاد . صداي توي سرم اين بار مهربون تر از هر بار ديگه گفت " در عوض الان داري ميجنگي . داري يه زندگي جديد و شروع ميكني . چرا ناراحتي ؟ "

اشكام و با پشت دست پاك كردم . حق با اون بود . همه چي داشت تموم ميشد .

شالم و براي آخرين بار طوري سرم كردم كه سوختگي هاي صورتم و بپوشونه . چتري هاي بلندم و براي آخرين بار كج توي صورتم ريختم . چقدر دوست داشتم يه روز چتري هام و كوتاه كنم !

چمدون وسايلم و دستم گرفتم و خواستم از اتاق بيرون برم اما نگاهم روي لباس بالماسكم موند . هيوا همون لحظه اومد تو اتاق و گفت :

- حاضري ؟

سريع خط نگاهم و عوض كردم و گفتم :

- آره .

هيوا جلوتر از من به راه افتاد . دلم ميخواست هر چيزي از اون شب باقي مونده دور بريزم . حتي اون لباسي رو كه با پوشيدنش ذوق كرده بودم .

بابا و ماه بانو توي ماشين منتظرمون بودن . به محض نشستن ماه بانو دستم و گرفت و گفت :

- چرا انقدر چشمات پُف كرده مادر ؟

سرم و پايين انداختم . لبخند دستپاچه اي زدم و گفتم :

- ديشب خوابم نبرد .

نگاهش رنگ دلسوزي گرفت گفت :

- نگران عملي ؟

عمل ؟! از صبح به تنها چيزي كه فكر نكرده بودم نگراني براي عمل بود ! ولي گفتم :

- اي يكم .

- به اميد خدا همه چي درست ميشه .

بابا تنها از آينه ي جلو نگاهم ميكرد . گوشيم و براي بار صدم از توي كيفم در آوردم و نگاهي به صفحش انداختم . بازم هيچ خبري نبود ! منتظر چي بودم ؟ هنوزم يعني اميد داشتم ؟!

با ترمز ماشين به خودم اومدم . نميدونم چقدر گذشت . غرق هزار تا فكر مختلف بودم . تازه وقتي نگاهم به سر در بيمارستان افتاد ضربان قلبم تند تر شد . يا از اينجا سالم ميومدم بيرون يا اينكه همينجوري ميموندم .

هم پاي ماه بانو آروم آروم جلو ميرفتم ولي هيوا و بابا جلوتر از ما بودن . اين همه عجله براي چي بود ؟ دوباره نگاهم به اسم بيمارستان افتاد . بايد فرار ميكردم ؟ من اينجا چيكار ميكنم ؟ بي تفاوت شده بودم . هيچ حسي نداشتم . فقط به طور غير ارادي قدم بر ميداشتم .

بالاخره وارد بيمارستان شديم . يه چيزي روي سينم سنگيني ميكرد . اگه به خاطر ماه بانو يا بابا نبود همون جا ميزدم زير گريه . ولي تموم مسير سعي كرده بودم خودم و كنترل كنم .

هيوا و بابا رفتن سمت پذيرش و من بي هدف به ديوار سرد بيمارستان تكيه زدم . صداي آشنايي رو شنيدم كه به سمت بابا ميرفت . سرم و بالا گرفتم . چقدر با اون روپوش سفيد رنگ قيافش فرق داشت . اينجوري بيشتر شبيه دكترا شده بود . با شنيدن اسمم توجهم جلب شد بابا صدام زد :

- هورام عزيزم بيا اينجا .

نگاه دكتر به من بود . ياد آراد افتادم . اونو تو مطب دكتر ديده بودم . چقدر خنگ بودم كه آراد و تشخيص نداده بودم . حتي احتمالشم نميدادم . تكيه ام و از ديوار گرفتم و به سمتشون رفتم . سلام آرومي به دكتر كردم و اونم با خوش رويي جواب داد . بعد به مسئول پذيرش چيزي گفت و رو به ما گفت :

- بفرماييد از اين طرف . خودم اتاق هورام و نشونتون ميدم .

همه دنبالش به راه افتاديم . قدش از آراد كوتاه تر بود . ولي از آراد مهربون تر بود !

" از كجا انقدر مطمئني ؟ شايد اونم مثل آراد وقتي به خودش برسه جا بزنه ! "

شونه اي بالا انداختم . ديگه نميتونستم به مهربوني كسي اعتماد كنم .

وارد اتاق شديم فقط يه تخت توش خودنمايي ميكرد . رنگ ديواراش سفيد بود و پرده هاي صورتي ملايم داشت . اين با روحيه ي من ناسازگار بود . اخمام تو هم رفت . اتاق زيادي روشن بود . ياد اتاق تاريك و دوست داشتني خودم افتادم . تا چند وقت نميتونستم ببينمش ؟!

صداي دكتر من و از فكر بيرون آورد :

- اينم اتاق شما .

بعد اشاره اي به زن جووني كه تازه متوجه حضورش شده بودم كرد و گفت :

- ايشون خانوم شهبازي هستن . پرستار بخش بهتون كمك ميكنن توي اتاق مستقر بشين .

هيوا سريع تشكر كرد و بابا با نگاهي نگران رو به دكتر گفت :

- دكتر جون چند لحظه ميشه باهات صحبت كنم ؟

- حتما آقاي تهراني بفرماييد .

با هم از اتاق بيرون رفتن . چي بود كه بابا ميخواست به دكتر بگه ؟ زيادم برام اهميت نداشت . ديگه با پاي خودم اومده بودم بيمارستان .

پرستار جلو اومد و گفت :

- عزيزم موبايل ساعت هر چيزي با خودت داري بده خانوادت ببرن .

نگاه متعجبي بهش انداختم و گفتم :

- براي چي ؟

- قانونه گلم .

سري به نشونه ي تاييد تكون دادم . گوشيم و از توي كيفم در آوردم و براي آخرين بار نگاهي به صفحش انداختم . كاملا نا اميد شدم . گوشي رو به دست هيوا دادم و گفتم :

- خاموشش كن بذارش تو اتاقم .

هيوا سر تكون داد . پرستار دوباره گفت :

- اين لباس بيمارستانه با لباساي الانت عوضشون كن .

مطيعانه هر كاري كه ميگفت گوش ميدادم . به طرف سرويس بهداشتي كه توي اتاق قرار داشت رفتم و لباسام و با بلوز و شلوار صورتي رنگ كه بلوزش بلند و تقريبا تا بالاي زانوم بود عوض كردم . لباساي خودمم برداشتم و از سرويس بهداشتي بيرون اومدم . دكتر و بابا هم انگار حرفاشون تموم شده بود . چون برگشته بودن توي اتاق . لباسام و به هيوا دادم . خبري از خانوم شهبازي نبود دكتر با ديدنم گفت :

- دراز بكش روي تخت راحت باش .

به سمت تخت رفتم منتظر بودم كه هر لحظه بابا و بقيه برن . دلم تنهايي ميخواست . دكتر ذهنم و خوند . سريع گفت :

- خوب شما ميتونين برين . احتمالا تا فردا خبري نيست . مگه اينكه تيم جراحي امروز ظهر يه سر به هورام بزنن .

منم سريع رو به بابا گفتم :

- آره برين .

بابا گفت :

- يكم ديگه ميمونيم بعد ميريم .

با اصرار گفتم :

- بابا برين . كاري ندارم كه . خوبم . برين شما . از كار و زندگيتونم افتادين .

با نگاهي شكاك گفت :

- مطمئني بابا ؟

قبل از اينكه جوابي بدم هيوا گفت :

- چيزي لازم نداري ؟

- نه ندارم . برين .

بابا سري تكون داد ولي هنوزم از توي چشماش نگراني كاملا معلوم بود . ماه بانو جلو اومد بوسه اي به روي سرم زد و گفت :

- نگران نباشيا .

فقط سر تكون دادم . هيوا اما گفت :

- من تا ظهر پيشش ميمونم . بعد ميرم خونه .

خواستم اعتراض كنم كه بابا و ماه بانو سريع موافقت كردن . چاره اي نبود . موندن هيوا بهتر از بابا و ماه بانو بود ! هيوا روبه من گفت :

- من تا پايين باهاشون ميرم و دوباره برميگردم . باشه ؟

سر تكون دادم . دكتر هم به سمت در رفت تا بدرقشون كنه . بالاخره سكوت و تنهايي رو كه ميخواستم به دست آورده بودم . نفس عميقي كشيدم .نگاهم و به پنجره دوختم و سعي كردم جلوي ريزش اشكام و بگيرم .

صداي دكتر سالاري توي اتاق پيچيد . سريع سرم و به سمتش برگردوندم گفت :

- راحتي ؟

- بله مرسي .

- مهموني خوش گذشت ؟

تعجب كردم . اون از كجا ميدونست ؟ يعني آراد بهش گفته بود ؟! آراد در مورد من حرف زده بود ؟! ضربان قلبم بالا رفت . اون حس بي انگيزگي كه از صبح دچارش شده بودم كاملا از بين رفت .

آب دهنم و قورت دادم و گفتم :

- كدوم مهموني ؟!

نگاهي بهم كرد كه يعني خودتي !!

- همون مهموني بالماسكه ي ديشب ديگه . به اين سرعت يادت رفت ؟

- شما از كجا ميدونين ؟

- چون خودمم اونجا بودم . در ضمن يادت نمياد به من خوردي ؟! حواست كجا بود اون لحظه ؟!

انگار يه سطل آب يخ روم ريختن . پس آراد چيزي بهش نگفته بود ! خوب معلومه كه نميگه . مگه من اصلا براش مهمم كه در موردم با دوستش حرف بزنه ؟

مثل بادكنكي شده بودم كه بهم سوزن زده بودن . سرم و پايين انداختم و با صداي گرفته گفتم :

-شما از كجا من و شناختين ؟ من كه نقاب داشتم .

لبخندي روي لباش نشست و گفت :

- آستين لباست زيادي گشاد بود . برام شناختنت زياد سخت نبود .

سرم و تكون دادم و چشمام و بستم . همه از روي اين آستين نحس همه چي و فهميده بودن ! دكتر خودكاري از جيبش در آورد و چيزايي رو روي چارتي كه دستش بود يادداشت كرد . در همون حال گفت :

- اولش كه كلي برام جالب بود اونجا توي مهموني ديدمت . بعدش برام جالب تر شد كه بدونم براي چي توي اون مهموني هستي . خلاصه اينكه كلي تعجب كردم .

ديگه با اين حرفش مطمئن شدم آراد در مورد من چيزي بهش نگفته ! دلم نميخواست در مورد ديشب حرفي بشنوم يا حرفي بزنم . براي همين گلوم و صاف كردم و خيلي جدي گفتم :

- كي عملم ميكنين ؟

دكتر از بالاي چارت نگاهي بهم انداخت متوجه شد كه ديگه نبايد سوالي بپرسه . گفت :

- احتمالا فردا صبح .

سر تكون دادم و منتظر نگاهش كردم . بالاخره گفت :

- خوب من ديگه اينجا كاري ندارم . هر چي كه شد يا اينكه چيزي لازم داشتي بهم بگو .

بازم سر تكون دادم و اونم با يه لبخند عقب گرد كرد و از اتاق بيرون رفت .

يعني الان آراد كجا بود ؟ داشت چيكار ميكرد ؟ يعني ازم متنفر شده بود ؟ ياد ديشب و داد و فرياداش افتادم . من بهش چيزي رو دروغ نگفته بودم . يعني راستشم نگفته بودم ولي اينكه من و محكوم كنه به دروغگويي يكم برام زور داشت .

چشمام و بستم . دلم ميخواست دوباره تصويرش و تو ذهنم براي خودم بسازم . چرا من از هر كي خوشم ميومد از دست ميدادم ؟ اون از مهبد . اين از آراد . . . ولي نه جنس احساسم يكي نبود . انگار ميخواستم همه ي علامت سوالايي كه توي ذهنمه رو از بين ببرم .

ورود هيوا افكارم و به هم ريخت . كنار تختم اومد و مشغول حرف زدن شد . هيچ كدوم از حرفاش و نميشنيدم . فقط نگاهش ميكردم . چقدر خوشبخت بود كه پوستش صاف و سفيد بود .

 

 

 

ادامه دارد

--------------------------------------------------------------------------------

 

*****

دور تا دورم و جراحا و پزشكهاي متخصص گرفته بودن هيوا با دقت به حرفاشون گوش ميداد و گه گاه سوالي ميپرسيد ولي من توي افكار خودم غرق بودم . ديگه چه فرقي داشت چجوري پوستم تيكه و پاره بشه ؟!

يه دكتر بينشون بود كه از همه پير تر بود و انگار همون استادي بود كه دكتر سالاري در موردش باهام حرف زده بود . پير مرد بد اخلاقي بود ولي دكتر ميگفت حسابي توي كارش وارده . به سمتم نگاهي انداخت و با بدخلقي گفت :

- دختر جون خودت سوالي نداري ؟ مثلا قراره تورو عمل كنيم .

براي اولين بار بدون اينكه هول بشم توي چشماي يخيش نگاه كردم و گفتم :

- نه سوالي ندارم .

پير مرد سري تكون داد و رو به يكي از دكتراي ديگه گفت :

- فردا اول وقت اتاق عمل و آماده كنين .

اونم سري تكون داد و چارت به دست به دنبال پير مرد راه افتاد . نفس راحتي كشيدم . دكتر سالاري كه هنوز اونجا بود با اين حركتم خنديد و گفت :

- يكم بد اخلاقه ولي كارش تضمين شدست .

- خدا كنه !

دكتر رو به هيوا گفت :

- خانوم تهراني شما ديگه ميتونين تشريف ببرين . موندنتون ضرورتي نداره . اينجوري خودتون اسير ميشين . فردا صبح تشريف بيارين . البته اگه ميخواين موقع عمل اينجا باشين .

هيوا سر تكون داد و رو به من گفت :

- من برم ؟ چيزي نميخواي ؟

- نه مرسي . حواست به بابا و ماه بانو باشه . فردا هم نميخواد همه بيان اينجا . باشه ؟

- تو فقط به فكر خودت باش .

- هيوا جدي ميگما . همه رو راه نندازي دنبال خودت ؟

- حالا تا فردا .

دكتر سالاري از جفتمون خداحافظي كرد و رفت . هيوا هم بعد از تماسي كه كيوان باهاش گرفت و گفت دنبالش اومده از اونجا رفت . حالا خودم مونده بودم و اين اتاق .

سرم و به بالشتي كه پشتم بود تكيه دادم و پلكام و بستم . تازه استرس عمل داشت به سراغم ميومد . كل امروز فكر آراد همه ي ذهنم و گرفته بود . انقدر با خودم كلنجار رفته بودم كه ديگه داشتم ديوونه ميشدم .

كاش گوشيم كنارم بود . يا اينكه يه خبري از آراد ميتونستم بگيرم . دكتر توي اين چند باري كه به اتاقم سر زده بود چيزي به روي خودش نياورده بود . حالا يا واقعا خبر نداشت از اتفاقات ديشب يا اينكه دلش نميخواست چيزي بگه !

هوا كم كم داشت تاريك ميشد اين و از پنجره ي اتاقم ميتونستم بفهمم . چشمام هنوزم از گريه هاي ديشب درد ميكرد . كم كم داشت خواب به سراغم ميومد . لحظه ي آخر نگاهم به روي ساعت اتاق موند . عدد 10 و نشون ميداد . بين خواب و بيداري بودم كه احساس كردم كسي وارد اتاقم شد . ولي خواب كاملا بر من غلبه كرد و نتونستم سايه اي رو كه توي اتاق افتاده بود و تشخيص بدم .

******

صبح دو تا پرستار اومدن و لباساي مخصوص عمل و تنم كردن . مدام توي دلم دعا ميكردم همه چي خوب پيش بره . واقعا طاقت يه نااميدي ديگه رو نداشتم . خبري از دكتر سالاري و بقيه نبود . كاش حداقل اون ميومد و يكم باهام حرف ميزد .

خانوم شهبازي وارد اتاق شد و گفت :

- خوب خانوم تهراني آماده اي ؟

آره من و ببرين سمت قتلگاه ! چيزي نگفتم تنها سر تكون دادم . خانوم شهبازي لبخند مهربوني زد و گفت :

- ببينم نگران كه نيستي ؟

-يكم .

- خوب طبيعيه . تا پات و بذاري تو اتاق عمل ديگه هيچي نميفهمي .

با نگراني گفتم :

- خانوادم نيومدن ؟

- نه هنوز . ولي تا ما كامل آمادت كنيم اونام ميان نگران نباش .

تازه به اين نتيجه رسيده بودم كه چقدر بهشون احتياج دارم . انگار ديروز گرم بودم ! الان بدجور دلم آغوش ماه بانو رو ميخواست . چشمام كم كم داشت نم اشك روشون ميومد . جلوي خودم و گرفتم . دلم نميخواست عين بچه ها زار بزنم .

در اتاق باز شد و اين بار هيوا اومد تو . خندون گفت :

- چطوري عزيزم ؟ همه چي خوبه ؟

دستش و گرفتم و با التماس گفتم :

- هيوا ميترسم .

لبخند روي صورتش محو شد نگاهش رنگ دلسوزي گرفت و گفت :

- ترس براي چي ؟ يه قدم برداشتي تا تهش برو . باشه ؟

ميترسيد پشيمون شم ؟! ديگه الان ؟! خيلي دير بود براي پشيموني .

دوباره در باز شد و اين بار بابا و ماه بانو و كيوان وارد شدن . از خوشحالي ميخواستم بال در بيارم . چقدر خوب بود كه هيوا به حرفم گوش نداده و همه رو با خودش آورده بود . توي بغل ماه بانو فرو رفتم . يكم آروم تر شدم .

چند لحظه بعد يه برانكار آوردن و با اون من و از اتاق بيرون بردن . نگاه آخر و به همه انداختم . اونام دست كمي از من نداشتن . چشمام و بستم تا نگاهم به اون راهروي طولاني كه منتهي ميشد به در اتاق عمل نيفته !

پشت در اتاق عمل همه ي هياهو ها رو جا گذاشتيم . حالا وارد يه محيط ساكت تر شده بوديم . پرستار من و به سمت يه اتاق ديگه برد . همه جا سبز رنگ بود و همين بيشتر باعث وحشتم ميشد . من و روي تخت اتاق عمل خوابوندن و رفتن . چند نفر توي اتاق عمل بودن ولي هر كدومشون مشغول آماده كردن چيزي بودن . مردي با ماسك به سمتم اومد و سوزني رو به دستم زد . نگاهم پر از وحشت بود . مرد انگار فهميد چون با لحن خوبي بهم گفت :

- اسمت چيه ؟

با صدايي كه به شدت ميلرزيد گفتم :

- هورام .

- هورام ميترسي ؟

فقط سر تكون دادم . مرد گفت :

- الان بيهوش ميشي . هيچي ديگه نميفهمي .

آمپولي رو برداشت و توي همون سوزني كه به دستم وصل كرده بود تزريق كرد . بهم گفت :

- برام از 10 تا 1 برعكس ميشمري ؟

سر تكون دادم . احساس كردم فكم از ترس ميلرزه .

- ده . . . نه . . . هشت . . . هفت . . . شش . . .

پلكام نيمه بسته ميشد . همون لحظه ماسك اكسيژني رو ديدم كه روي صورتم قرار ميگيره و بعد هيچ چيز ديگه اي نفهميدم .

 

 

 

ادامه دارد

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

*****

پلكام و آروم آروم باز كردم . صداهاي محوي رو ميشنيدم . چشمام تار ميديد . چند بار پلك زدم ولي هنوزم تار ميديدم . سوزشي رو روي پوستم حس ميكردم . ولي اونقدري نبود كه بخوام از درد فرياد بزنم . انگار يكي داشت نيشگوناي ريز ازم ميگرفت . با اين وجود تمام عزمم و جزم كردم و دوباره پلكام و باز كردم . اين بار صداها هم مفهوم تر شده بود . تصويرهايي كه محو بودن حالا جلوي چشمام واضح تر ميشدن .

صداي هيوا رو تشخيص دادم :

- به هوش اومد

بابا نزديك اومد و گفت :

- هورام . صدامون و ميشنوي ؟ خوبي ؟

اخمام تو هم رفت . سوزش پوستم داشت بيشتر ميشد . ناله اي كردم ولي نتونستم حرفي بزنم . دوباره پلكام و باز و بسته كردم . اين بار صورت هيوا رو واضح ديدم . خيلي نگران بود . سرم و آروم چرخوندم . انگار وزنش به اندازه ي 100 كيلو شده بود . بابا سمت ديگه ي تخت نشسته بود . گفت :

- خوبي بابا ؟

لبهام به هم چسبيده بود . به زحمت از هم بازشون كردم و گفتم :

- ميسوزه .

هيوا گفت :

- پوستت ؟

خندم گرفت . پس كجام ميتونست بسوزه ؟! ولي به جاي خنديدن فقط سر تكون دادم . هيوا گفت :

- ميرم به پرستار بگم .

كم كم اثرات داروي بيهوشي داشت از تنم بيرون ميرفت . درد و سوزش و با تمام وجود حس ميكردم . اشك توي چشمام حلقه زد . با لحني بي قرار رو به بابا گفتم :

- خيلي درد داره . پوستم ميسوزه

بابا دست راستم و تو دستش گرفت و گفت :

- طبيعيه . يكم طاقت بيار دخترم .

مدام از درد روي تخت وول ميخوردم . اشكام ناخود آگاه سرازير ميشدن . بابا سعي ميكرد با حرفاش آرومم كنه . ولي فايده اي نداشت .

هيوا چند لحظه بعد با خانوم شهبازي وارد اتاق شد . پرستار با ديدن تكون خوردنا و اشكايي كه روي صورتم بود گفت :

- چرا كولي بازي در مياري ؟ چيزي نيست . الان آروم ميشه .

بابا گفت :

- نميشه مسكني چيزي بدين بخوره ؟ خيلي درد ميكشه .

- خوب طبيعيه . اون همه پوست مرده رو از صورتش و تنش جدا كردن . خوب معلومه كه درد داره .

هيوا رو به بابا گفت :

- زنگ بزنم دكتر سالاري بياد ويزيتش كنه ؟

پرستار گفت :

- كاري از دست دكتر بر نمياد . الان يه مسكن بهش ميزنم .

تكونام بيشتر شده بود . هر لحظه احساس مرگ ميكردم . عجب غلطي كرده بودم . پشيمون بودم كه تن به اين عمل داده بودم . گريه ام شدت گرفت . هيوا و بابا سعي ميكردن دلداريم بدن ولي موفق نبودن .

چند لحظه بعد بالاخره مسكن اثر كرد و كم كم آروم شدم و پلكام روي هم افتاد .

*****

چشمام و كه باز كردم اتاق تاريك بود و خلوت . هيچ كسي جز خودم اونجا نبود . نگاهي به اطراف انداختم و بعد از اينكه يكم چشمام به تاريكي عادت كرد نگاهم به ساعت ديواري اتاق افتاد . ساعت 9 شب بود . چرا هيچ كس پيشم نمونده بود ؟ نه هيوا . نه بابا . راستي ماه بانو كجا بود ؟ انقدر درد داشتم كه يادم رفته بود بپرسم . هنوزم سوزشي رو روي پوستم احساس ميكردم .

خدا خدا ميكردم دوباره زياد نشه . چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم . تحمل اين تنهايي توي اين اتاق ناآشنا ، برام غير ممكن بود . ولي انقدر خوابيده بودم كه اصلا خوابم نميبرد . تازه نگاهم به خودم افتاد . صورت و گردنم باند پيچي شده بود . سنگيني بانداژ و حتي روي دست چپمم حس ميكردم . پس بيخود نبود كه از درد داشتم ميمردم . تمام تنم و آش و لاش كرده بودن .

احساس ميكردم درد دوباره داره بر ميگرده . به محض اينكه اثر مسكنا از بين ميرفت درد بد تر از قبل به سراغم ميومد .

چشمام و محكم روي هم فشار دادم و سعي كردم از درد فرياد نزنم . حالا چجوري بايد يه پرستار و خبر ميكردم ؟

نگاهي به اطرافم انداختم . دوباره از درد پلكام و بستم و دندونام و رو هم فشار دادم . ميتونستم تحمل كنم . تازه اولش بود . بايد بيشتر تحمل ميكردم . هورام تو ميتوني .

با صداي در كه از هم باز ميشد نگاهم به اون سمت چرخيد . نوري از بين در اومد توي اتاق . سايه ي يه آدم و ميديدم . از زور درد چشمام و به زور باز نگه داشته بودم . هر لحظه دردم داشت بيشتر ميشد . در تا آخر باز شد .

ياد ديشب افتادم . اون سايه اي كه اومده بود توي اتاقم . همون كه بين خواب و بيداري ديده بودمش . حتما خودشه .

پلكام و تا جايي كه ميتونستم باز نگه داشتم تا بتونم تصوير كسي كه توي اتاقم مياد و ببينم .

نگاهم به سمت ساعت كشيده شد . 9:30 بود . دوباره به سمت در برگشتم .

 

 

 

ادامه دارد

 

 

 



roman بانوي سرخ (9)
roman بانوي سرخ (9)
مشاهده ادامه مطلب roman بانوي سرخ (9)
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

  آموزش ساخت پاپيون با كاموا براي تزيين بافتني هاي شما

آموزش ساخت پاپيون با كاموا براي تزيين بافتني هاي شما

 

ابتدا دو انگشت را مانند شكل زير در كنار هم قرار داده و ۱۲ دور كاموا به دور آن پيچيده و پس از آن چند دور كاموا را در مركز آن براي ايجاد پاپيون ميچرخانيم و گره ميزنيم

 

 

 

سپس مركز آنرا به دلخواه تزيين ميكنيم

 

 



آموزش ساخت پاپيون با كاموا براي تزيين بافتني هاي شما
آموزش ساخت پاپيون با كاموا براي تزيين بافتني هاي شما
مشاهده ادامه مطلب آموزش ساخت پاپيون با كاموا براي تزيين بافتني هاي شما
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

  پرستارمن4

پرستارمن4

- چطوري يگان جونم ؟!
- خوب نيستم ...

- چرا خوشكلم ؟!
- نمي دونم ...حوصله درس خوندن ندارم ...اون طرحه رو هم كه بايد فردا تحويل بديم! آرزوووووووووووو؟؟؟
- ما نيستيم ...اين آرزو گفتن توهميشه صدتا بدبختي پشتشه ! بي خيال ما شوجون خودت ...
- فقط همين دفعه ....دفعه آخره ديگه ...
- چي برام مي خري ؟!
- كوفت ...باز من يه چيز گفتم تو پررو شدي ...
- زرنگي ...باشه خودت بشين خر بزن بيا امتحان بده..
- خفه ...مي خرم برات همون غورباقه زشته رو مي خواي ديگه ؟!!!
- جوووووووووووونم ...فدام بشي الهي...
- آرزو فقط ببينم لنگ بزني ازغورباقه كه هيچي لقتم خبري نيس گرفتي ؟!
- خب بابا ...فصل سه وپنجه ديگه ؟!
- آره ...مفهومي مي ده درست بخون ...خيالم راحت باشه برم سرطرح ؟!
- راحت راحت ..برو عزيزم ...كاري نداري ؟!
- قربونت ...خدافظ...
رفتم سر بوم و وسايلم ...يه بوم متوسط انتخاب كردم ...قلمو و رنگارو هم گذاشتم تو يه گيره ...پايه بوم رو برداشتم وبه زور با بقيه وسايلم بردم بيرون اتاق...شهاب همزمان ازاتاقش اومد بيرون ...يه نگاه به من ووسايل دستم انداخت ...پوزخند زد :
-كمك نمي خواي ؟!
-فلج نيستم ...
بدون اينكه نگاش كنم ..ازجلوش رد شدمو رفتم پايين ...وسايلو بردم تو حياط ..كنار استخر ...دوس داشتم توهواي آزاد نقاشي بكشم ...هميشه مخم تو اكسيژن زياد چراغ قرمز مي داد!...قرار بود يه طرح از يه صورت متفاوت داشته باشم ...تمام منظره هارو كار كرده بوديم ...تو منظره يه كم لنگ مي زدم اما چهره رو بيست بودم ...بلد بودم چه جوري گودي وبرجستگي هاي صورتو پيداكنمو سايه بزنم ...تقريبا چهره هام طبيعي بود...يه خورده فكر كردم ...كيو طرح بزنم ؟!هه صورت خودم ...خوستله ها!!! نه ؟! باش يكي ديگه ...اوووووم ...بذار فكر كنم...كاش آرزو بود...با اون آرايش صد وبيست منيش خوشكل ميشد...!اون بدبخت كه قراره جا من درس بخونه ...وقت نمي كنه سه ساعت بي حركت بشينه جلوم...!...ها...فهميدم ...سهند ...برم زنگ بزنم بهش ...! خوشكل نيس اما بدم نيس...اون خط ريشاش منو برده ...حال مي ده كبريت بكشي دمش بره هوا....توپ ....بپكه ...!!!
بااين فكر خودم پقي زدم زدم زير خنده ..........
-مي گن نقاشا ديوونن راس مي گن ؟!
برگشتم پشت سرم ...داشت سيگارمي كشيد ...صورتش بين دوداي سيگارش وحشتناك مي زد...ياد اين فيلم قاچاقچيا افتادم...خيلي عادي گفتم :
-نه ديوونه تر ازاونايي كه مي رن فضا....
نگاهش تند بود...اووووووووف چه حالي مي ده اينو بچزنوني ...داشت كارامو بررسي مي كردولي عصبانيم بود...يه جوري كنجكاو مي زد...قيافش با اون حالت ميون اون دودا جالب شده بود...خودمو مشغول نشون دادم ...حالا يعني مشغول بازكردن قوطي رنگام شدم ...ولي يه فكري داشت مخمو سوراخ مي كرد...قلمو هامو تونفت شستم ...با دستمال پاكشون كردم ...اگه من اين فكرو عملي نكنم يگانه نيستم ...دوگانم درحد بنزين وگازي .... رنگاي پايه رو ريختم تو پالت ...روغن برزك رو با يه قلمو دوصفر تو رنگام پخش كردم ...مدادB6مو برداشتم ...هنوز داشت خيره به كارم نگاه مي كرد...يه نگاه به صورتش ...يه نگاه به بوم مي كردم ...اول بيضي صورت ...معمولا تخم مرغي ...هنوز تو فكر بود...شايدم كارمو نگاه مي كرد...بعدش خط وسط صورت ...جاي ابرو وچشمها...بعدم دماغ ...حتما بايد قرينه باشه ...لب ها وگوش ....جاي گودي وبرجستگي هارودرآن ثانيه پيدا كردم ...سفيدو برداشتمو بوم رو با قلمو بزرگم كاملا رنگ زدم ...نبايد انقد سفيدم زياد باشه كه طرحمو محو كنه ...فقط درحد پايه ...حالا بوم رو يه كم كنار مي زنمو به شهاب نگاه مي كنم...انگار ازنگاه من متوجه شد ونگام كرد :
- چيه ؟!
- نقاشي دوس داري نه؟!
- هميشه حالم ازش بهم مي خورد !
تو رو خدا يگانه اين دفعه رو بي خيال پرستار مرستاري ...بيا به جاي همه يه ضرب برو تو صورتش حال كنه !!! اِاِ..چه دروغگوييه ها...گفتم :
-نظرت درمورد هنرو گرافيك صفره ديگه ؟!
فقط نگام كرد.كلشو هم عين شتر مرغ تكون داد...معنيشو نفهميدم ...گفتم :
-من يه دقه برم بالا برمي كردم ...
اصلا تو اين فازا نبود ...جواب نداد..منم جلدي خودمو رسوندم به اتاقم ...گوشيمو برداشتم وازاتاق پريدم بيرون كه برم پايين ...يهويي يه چيز يادم اومد....مثل فنر به طرف دراتاقم جهش كردم ...رفتم تو وازپنجره يواشكي تو حياط رو ديد زدم .....اووووووووووووووو اينجا رو...آقاي دادماست داره رنگامو بررسي مي كنه ...چي فكركرده ؟! دروغگو...ببين چه عشقي كرده ازاين رنگا...بايدم خوشش بياد رفتم تمام تهرانو گشت زدم تااين مارك رو پيداكردم ...خداتومن پول يه جعبشه ...كاش شهابم كمك مي كرد...هرچند آدم نچسبيه ..اما خب بچه خرخون بوده ديگه ..حتما كارشم بيسته ...شيطونه ميگه برو ازهمون پايين مچشو بگير خودشو خيس كنه ها!!! چه عشوه اي واسم مياد: حالم بهم مي خوره !!! بيشين بابا حال نداريم !يه خورده ديگه وايسادم ببينم چيكار مي كنه ...تموم شماره هاي قلموهامو خود...تموم بروساشو لمس كرد...حتما مي خواست ببينه جنسش چه ريختيه به درد بخوره يا يه بار مصرفه ...ناكس معلوم بود ازاون حرفه اييائه ....بي خيال تماشا شدم ورفتم پايين ازدر كه مي خواستم برم بيرون يه اهمي كردم تا صدامو بفهمه ديگه ضايع بازي درنياره...هرچند ديگه دير شده بود!!!
خودش كنار ايستاده بود حالا يعني من حواسم جايي ديگه اس...فكركنم مي خواست كارمو تماشا كنه ..چون رفت نشست رو صندلي كنار استخر...اي جاااااااااان ...بهتر ازاين نميشد...گوشيمو درآوردم...چون اونوراستخر نشسته بود بايد زوم مي كردم ...خدارو شكر اونم كه همش توفضاس نمي فهمه ماداريم ازصورت مباركش عكس مي گيريم ...جوري موبايلمو نگه داشتم كه ضايع نزده ...يك ...دو...سه ...چيككككككككككك.... تموم شد زودي عكسه رو گرفتمو گوشيمو پايين آوردم ...اصلنم نفهميد ...خوبه دزد بياد تو اين خونه ...شهاب وخونه رو بار كنن ببرن آخرش خودش نمي فهمه چه خبره !!!!عكسه خوب شده بود...صورتش هموني بود كه مي خواستم ...متفاوت وهيجاني ...ميون دود وپرازسايه وروشني ...يه صورت كاملا خشن درعين حال جذاب ...اما......فروافتاده ....رنگاي مورد استفادمو مخلوط كردمو ازرو گوشيم تمام رنگاي مخصوصشو آماده كردم ...اول خردلي ويه كم قرمز...قلمو 12 رو كشيدم رو بوم ...............


حدود دو ساعتي دور كارم بودم..البته شهاب بعد از چند دقيقه خونه رو تزك كرد و منم با خيال راحت و بدون ترس از اينكه مبادا ببينه كارمو انجام دادم..
وقتي بهش نگاه كردم دهنم باز موند..خدايا من اينو كشيدم؟؟(نه پس مادربزرگ بنده كشيده چه حرفا ميزنيا دختر)اونقدر ذوق كردم كه نزديك بود بوم رو بندازم توي استخر..از خودم و كارام و ديوونه بازيام خيلي خندم مي گرفت...
وسايلمو با قدت تميز كردم و بردم توي اتاقم گذاشتم..بعد از اينكه كارم خشك كرد با دقت روشو روزنامه كشيدم و گذاشتم زير تختم..بعدش هم براي اينكه دوباره شهاب غر غر نكنه رفتم تا يه شام مفصل درست كنم...البته بيشتر بخاطر ذوق و شوق خودم بابت كار زيبام بودا اصلا فكر نكنيد دلم براي شكم شهاب مي سوزه(يه جور حرف ميزنه انگار شهاب رانندشه..اوه اوه چه منتي ميزاره..والا)..
تصميم گرفتم بخاطر اين موفقيت بزرگ لازانيا درست كنم..اصولا لازانياي من خيلي خاص بود..مواد مورد نيازش يعني گوشت و قارچ زياد(من عاشق قارچم..من نه ها..يگانه..من از قارچ متنفرم)سوسيس..فلفل دلمه اي و سس و اينجور چيزا رو روي ميز چيدم و يكي يكي آمادشون كردم..
خميرش هم آماده شد و با دقت همه ي مواد رو چيدم و توي هر طبقه(نخير آپارتمانه)كلي فلفل ريختم.آخه ميدونين چيه؟غذاي تند خيلي دوست دارم..چقدر دلم براي آرزو تنگ شده يادم باشه حتما يه سر برم پيشش..البته مي دونم اگه برم يه كتك حسابي بابت اين چند وقت مي خورم...
كارم كه تموم شد طبق معمول هميشه سالاد هم درست كردم و لازانيا رو توي ماكروويو گذاشتم تا داغ بمونه و خودم رفتم نشستم پاي تي وي..
نيم ساعتي بود كه داشتم فيلم مي ديدم كه دقيقا سر صحنه ي حساس فيلم اين شهاب مزاحم از راه رسيد(يگانه خيلي پرويي..دنيا ساكت..دروغ ميگم بچه ها؟)
با چهره اي قر و قاطي..منظورم همون داغون يا همون عصباني يا چه ميدونم..گفت:
-من نبودم كسي اومده اينجا؟
با تعجب جواب دادم:
-نه..
بعدش هم راهشو گرفت رفت بالا..داد زدم:
-مگه شام نمي خوريد؟
-نه...بيرون خوردم..
بخدا ميزنم فك مباركشو چپ و راست مي كنم كه ديگه حرف نزنه..خب نمي تونست بگه..بعد به خودم گفتم:
-يگانه خانم جنابعالي كه گفتي براي شهاب درست نكردم چته غر ميزني؟برو خودت بخور ديگه
به خودم جواب دادم:
-نه خب ميدوني؟از اين ناراحتم كه سرد شد...مزه نميده..
با همين افكار مزخرف و طبق معمول موش و گربه اي..شاممو خوردم و سرخوش از كار قشنگم(همون نقاشيش)رفتم بالا و دوش گرفتم..
بعد از دوش هم مثل ساير آدم هاي ديگه ي دنيا موهامو خشك كردم... بعدش تصميم گرفتم به صدف يكي از بهترين دوستام زنگ بزنم:
-سلاااااام آرزوي من.چطوري عشقم؟
-ساكت باش تا نزدم دهنتو..الله اكبر..كوفت..بمير.چرا زنگ زدي؟
-پرروييا..تو چرا زنگ نزدي؟
-من ميگم تو چرا زنگ زدي تو ميگي من چرا زنگ نزدم اصلا چرا زنگ نزدي كه ببيني من چرا زنگ نزدم خب زودتر زنگ ميزدي ببيني من چرا زنگ نزدم.ها چرا حالا زنگ زدي؟
دستمو روي سرم گذاشتم و گفتم:
-به خدا گيج شدم..چي شد؟
-هيچي بابا..ديوونه..حالت خوبه؟
-مرسي عزيز دلم..تو خوبي؟
-ما هم خوبيم ميگذره..
-خودتو چند نفر حساب مي كني؟
-تو توي كاراي من دخالت نكن...خودم ميدونم دارم چكار مي كنم..
خنديدم و گفتم:
-عسيسم فردا چكاره اي؟
-فردا دانشگام ديگه.مثل بقيه ي بچه هاي خوب
-اوه اوه..بچه ي خوب بعد دانشگاه رو ميگم..
-بعد دانشگاه هم با حسام قرار دارم
حسام بي افش بود كه قرار بود تا چند وقت ديگه بره خواستگاريش..خيلي بچه باحالي بود..
-اوكي..خواستم بريم بيرون..به حسام سلام برسون..فعلا كاري نداري؟
با لحن پشيموني گفت:
-ناراحت شدي؟
-نه عزيزم..من از تو ناراحت ميشم؟
-نه بابا خودم ميدونم..يگانه از زندگي با اون يارو راضي هستي؟اذيتت نمي كنه؟
-نه بابا اونقدر كه من اذيت مي كنم اون بيچاره..
-اوكي نمي خواد بزني تريپ لاو
خنديدم و گفتم:
-گمشو بي شعور..كاري نداري؟
-نه برو به شهاب جونت برس..خدافظ
-خدافظ..
روي تخت دراز كشيدم..اه يه فردا هم كه مي خواستم برم بيرون نميشه..شانس نداريم كه..وقتي خدا داشت شانس تقسيم مي كرد من خواب ناز تشريف داشتم..چشمامو بستم و بعد از مدت كمي به خواب رفتم...



باصداي گوشيم از جا پريدم ....يه لحظه دورو برمو تشخيص ندادم...به گوشيم نگاه كردم ...آرزو...تا دكمه اتصالو زدم صداي جيغ آرزو رو شنيدم :
-يگااااااااااااااااااااااا اااااااانه ...
پرده گوشام تيك تيكه شد باصداش...فكر كنين آدم دم صبح پاشه خواب آلود يكي ام اينجوري دم گوشش نره بكشه ......چه حالي مي كنيا!!!! آرزو بازم غرغر مي كرد :
-كجايي آخه تو؟؟؟ الهي خاك تو اون سرت كنم، الهي جز به جيگر بزني انقد منو حرص نده ...مگه نمي خواستي امتحان بدي ...؟؟؟ مگه نخواستي من جات بخونم ؟؟؟ مگه نمي خواستي طرحتو تحويل بدي ....
تازه داشت سلولاي مغزم به كار مي افتاد....كم كم فهميدم چه خاكي تو سرم شده وبدون توجه به حرفاي آرزو تماسو قطع كردمو ازجام پريدم تو دستشويي ...خدارو صد هزار مرتبه شكر كه اين پسره خوابه ...عملي بودنشم يه جا به درد خورد....همچين خوابه لااقل منو با اون سروريخت نمي ديد....فكر كنين جلوش بهش بگم عملي !!!! اي جااااااااااااااااااان ...قيافشو عشقه ...! اون وقته كه حرص خوردنش خوشكل بهم حال مي ده ... هنوز نرسيده به اتاق فكر جلدي پريدم بيرون ....منم كه هميشه خدا بايد عجله داشته باشم ...اونم به خاطر چي ؟؟؟ خواب خوشكلام !!!اصلا نفهميدم چي كشيدم به اين تن بدبختمو زدم بيرون...ماشينو هم طبق معمول اون عملي ازم گرفته بود اينه كه زنگ زدم آژانس ...حالا سه ساعت صبر كن آژانس بياد....!!! بي خيال آژانس شدم ...رفتم سرخيابون ...بي توجه به كس وناكسي دست بلند مي كردم ...اشتباه نشه ...به ماشيناشون دست بلند مي كردم...!!! نخير انگار امروز خدا برام مي خوادا!!! يه ابو قراضه پيدا نميشه منو پرت كنه دم دانشگاه ؟؟؟ ...ده دقيقه ازاين فكرنگذشته بود كه يه سوناتاي مشكي جلوم ترمز زد :
-خانومي برسونمت ...
به به اينم شانس ما!!! خدا جونم گير نيوردي نيوردي ...وقتي ام آوردي راست گذاشتي تو كاسمون كه نتونيم فرار كنيم ديگه ؟؟؟
چي مي گم سر صبحي قاطي زدم ....بي خيال پسره وماشين وبدبختي كه قراره گيرم بياد شدمو پريدم صندلي عقب ماشينش ...يه لبخند زد ...اي مردشور اون دندونات !!!برگشت روبهم:
-چرا عقب عزيزم ؟؟؟
-ببين اگه زود ميري كه برو وگرنه پياده شم ...
-نه خوشكلم ميريم تو جون بخواه ...
مي خواستم فكشو بندازم پايين ...ديدم موقعش نيس...بي خيال شدم...پسره يه ريز حرف مفت مي زد...تو دلم خدا خدا مي كردم استاده امتحانو شروع نكنه ..اين آرزو هم يه ريز ميس مي نداخت ...مي ترسيدم... روبه پسره گفتم :
-من يه جا رو سراغ دارم ...
نيشاش صد وبيست متر بازشد...
-اي جوووووووووووونم ...كجا عزيزم ...بگو...
نذاشتم حرفشو ادامه بده سريع خيابون دانشگامو گفتمو بعدم :
-يه خونه اونجا هس جاش امنه ...كسي رفت وآمد نداره ....
مثل جت رفت ...سرعتش رو صدوبيست بودا....فكر كنم ردم كرده بود....تو دلم حالم ازهرچي پسره وكثافتايي مثل اين بود بهم خورد ...زير لب يه ده تايي فهش ازاون آبدارا نثار روح وروانش كردم ...ايشالله نسلشون ازبيخ دراد ....(اِ ...گيسو جون تنت مي خاره ؟؟؟ ...آقايون خوب وپاستوريزه من عذر مي خوام ...!)
وقتي ديدم نزديك دانشگامونه يه كوچه رونشونش دادم وگفتم بپيچه توش...بعدشم يه خورده كه توكوچه هاي پيچ درپيچ رفت...گفتم وايسه همين جاست ...خدارو شكر كه كيف بنده هميشه ازكتاباي قطورم مثل وزنه صد كيلوييه ...با يه ضرب كيفم رفتم تو كلش...صدا فريادش بلند شد...انگاري گيج مي زد ...ببينين يه دختر ننه مرده مثل من واسه يه دانشگاه رفتن چقدربايد بدبختي بكشه ..!!! ديدم پسره نمي تونست زياد تكون بخوره ...معطل نكردمو ازماشين پريدم بيرون...حتي برنگشتم ببينم داره دنبالم مياد يانه ؟؟؟ مرد يازندس ...فقط دويدم ...دويدم ....ودويدم ...................
نفس نفس مي زدم ...رسيدم دم دانشگاه ...چون جلو بقيه دانشجوها تو حياط نمي شد دويد خودمو آروم نشون دادمو قدم برداشتم ...تا پله هارو طي كردمو به سالن رسيدم ...با ديدن خلوتي سالن پا گذاشتم به دو ...سمت كلاسم ....تارسيدم جلدي خودمو انداختم تو كلاس.....باديدن استاد صالحي كه داشت برگه هارو پخش مي كرد..يه نفس راحتي كشيدم.........
تازه فهميدم همه دارن چهارچشمي منو قورت مي دن ...يه اهمي كردمو روبه استاد گفتم :
-ببخشيد اجازه هس...
استاد صالحي ام كه ازاستاداي نرمال هميشگي ...اصولا بچه ها باهاش كنارمي اومدن ..يه جوراي پايه بود...ازاون اخلاق خوشكلا داشت ...رو به من گفت :
-بفرمايين ...دفعات بعد تكرار نشه ...
زود رفتم وصندلي پشت سر آرزو رو كه هميشه برام نگه مي داشت رو پر كردم ...هه عين بچه مدرسه ايا!!!
خلاصه كه تو امتحانم كلي جوش زديمو...كلا اون روز ما وزن كم كرديم !!!اين آرزوي بدبختم قولنج كرد از بس گردنشو كج كرد تا بهم جوابا رو بگه ...مگه آروم مي گرفتيم ...ازبس دوتايي رو صندليامون ورجه وورجه كرديم ...استاد صالحي نرمالمون جوش آورد ديگه ...نزديك شوت شدن ازكلاس بوديم كه بلندشديم برگه ها رو داديمو بي خيال دوتا سوال شدم ...همين جوري ام بايد كلامو مي نداختم بالا ...حساب كتاب كه كردم 15،16 رو مي شدم ...!همشم ازصدقه سر اين آرزو بود...!
بيرون سالن كه رفتيم ...پريدم و آويز شدم ازگردن آرزو...يه ماچ آبدار گذاشتم رو لپش ....با اكراه خودشو ازم جدا كرد ...دستشو كشيد جاي بوسم وبا اخم كن :
-اِ......گمشو...هرچي تف بود ماليد رو صورتم ...
-بي لياقت ...اينا رو به خيليا نمي دما...حسرت دارن بدبخت ...
-خفه بابا...چي شد حالا طرحتو دادي ؟؟؟
-نه نيوردمش ...
-چرااااااااااااااااااااااا ا؟؟؟
-انقد عجله داشتم اصلا يادم به اين يكي نبود...
-حالا چيكار مي كني ؟؟؟ گفته مهلتش امروزه ها...
-جهنم...صالحي رو مي شه خر كرد ...اين غصه نداره ...تو چي دادي؟؟؟
-آره...زياد خوب نشد ولي همون رد نشم بسه ...اگه بدوني سامان چي كشيده بود...دهن بچه ها كه هيچي دهن صالحيم سه متر باز مونده بود...خيلي باحال كار كرده بود اين پسره ذاتش پُرترس...حرف نداره كاراش ...
-هه بذار كارمو بيارم اگه پوز اين سامان جونتو به خاك نماليدم يگانه نيستم ....
-چي كشيدي مگه ؟!
-باشه سوپرايز بعد نشونت ميدم ...
نيم ساعت بعدم تا دوازده كلاس داشتيم ...بعد كلاس استاد منصوري تا دم ايستگاه با آرزو رفتم وبعدش اون سي خودش ماهم سي خودمون ...
انقد هلاك بودم كه هم اينكه رسيدم خونه فوري لباسامو پرت كردم روتختم ...يه دست بلوز شلوار ساده پوشدم ...موهامو با كش ازپشت محكم بستم...آرايشامم با شير پاك كن پاك كردمو رفتم آشپزخونه ...شهابم كه طبق معمول نبودش ...حدس مي زدم تا شب خونه نياد ...معمولا پنج شنبه ها نمي دونم مي رفت دنبال چه غلطي تا آخر شب نمي اومد ...در يخچالو كه باز كردم ...همه صورتم وا رفت ...لا زنيا خوشتِمزم كو؟؟؟....من كه زياد درست كرده بودم ...اي كارد بخوره به اون شيكم لامصبت ...واسه دونفر بود...همشو قورت داده ...غوله ها!!!
چون اصلا حال وحوصله نداشتم ...گشنمم كه بود ...اينه كه يه ساندويچ پنير سبزي گرفتمو اومدم بيرون...حوصله آشپزخونه رو نداشتم ...گاز محكمي به ساندويچم زدم كنترل تلوزيون رو برداشتم وشبكه هارو عوض مي كردم ....تازگيا اين فارسي وان خيلي مزخرف شده بود...حال به حال مي شدم ازفيلماش....عشق مي كردم با مستنداي منوتو...فقط آموزنده ...بچه مثبتيم ديگه !!!
ديدم تلوزيونم عين من هيچي بارش نيس ...خاموش زدمو به طرف پله ها راه افتادم ...پله اول رو كه رفتم صدا شنيدم ...اول توجه نكردم ...بازم پله بعدي ...خش خش....اين دفعه كه اشتباه نكردم ...بازم بالا رفتم ...صدا ازتو يكي از اتاقا بود...يه خورده فقط يه خورده ترسيدم ....سرمو چرخوندم تا اتاق مورد نظرو پيدا كنم....رد شدم ،رد شدم تا...............اتاق شهاب ...!!! اون كه خونه نبود...يه نگاه بهش كردم ...درچرا بازه ...وقتي اومدم كه بسته بود؟؟؟ با اضطراب رفتم جلو...يه ذره سرمو نزديك كردمو داخل رو ديد زدم ...نيستش كه ....بازم صدا...خش خش...كجاست پس ؟؟؟ نكنه دزده ؟؟؟ ووووووووووويييي دزد تو روز روشن مرض داره مگه ؟؟؟ يه جورايي مي ترسيدم بازم مثل دفعه قبل شهاب نباشه ...بدجور فوضول مي زدم ...سرمو بردم داخل و.................

حالا خوب مي ديدمش .....چشمام سياهي رفت ...آب دهنمو قورت دادم .....لعنتي اين داره چه غلطي مي كنه ؟؟؟ واي چرا اينجوري شده ...محكم با دماغش بالا مي كشيد.....اون آشغالا دستش بود...يه گوشه كز كرده بود وبا بسته تو دستش ....اصلا متوجه منم نشد ...فقط بسته رو دماغش بود وبالامي كشيد...نفس عميق ...دوباره تكرار كرد...نفس عميق ...دوباره ...آشغال ...كثافت ...اين داشت چه غلطي مي كرد ؟؟؟ چرا نمي تونم كاري كنم ؟؟؟ خير سرم پرستارشم ...داره جلوم دست پا مي زنه ...داره ازچشاش اشك مياد....بسته تو دستش خالي افتاده كنار....صورت من چرا خيس شده ...چرا شهاب داره سقفو مي بينه چرا داره جون ميده خداااااااااااااااااااا...... ................................


دست و پامو گم كرده بودم...چكار بايد مي كردم..رفتم بالاي سرش..چشماي قرمزشو كه ديدم داشتم از ترس سكته مي كردم...تنش يخ زده بود...به اورژانس كه نمي شد زنگ بزنم..يه دفعه فكري به ذهنم رسيد..موبايلمو از جيبم در آوردم و سريع شماره ي سهند رو گرفتم...با دومين بوق جواب داد:
-بله؟
-آقا سهند دستم به دامنتون..شهاب داره مي ميره..بياين..
-اومدم..اومدم..
فكر كنم آدرسو داشت كه نپرسيد..آره ديگه يگانه خب رفيقشه..اي بميري كه توي اين شرايط هم نمي توني افكارتو درست كني...
شهاب همون طور بين دستاي من از حال رفت...بلند بلند گريه مي كردم و هيچ كاري نمي تونستم كنم..خدايا من جواب خانوادشو چي بدم..چه غلطي كردم كه گفتم پرستارش مي شم..من هيچي بلد نيستم...
صداي زنگ نزاشت به افكارم ادامه بدم..سريع دويدم و درو باز كردم..سهند با دو اومد داخل و گفت:
-كجاست؟
-توي اتاقش..طبقه بالا
-تو نيا بالا.خب؟
با گريه روي زمين نشستم و سرمو به نشونه ي مثبت تكون دادم...
رفت بالا و نيم ساعت بعد برگشت...روي پيشونيش قطره هاي عرق خودنمايي مي كرد..شايد هم صورتش رو شسته بود..اه يگانه بميري با اين فكراي مزخرفت..
من همچنان داشتم گريه مي كردم كه سهند گفت:
-تموم شد..خوابه الان..تو چته اينطور گريه مي كني؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم:
-بار اولم..بود اين چيزا رو ..مي..ديدم
دوباره گريم گرفت..سهند اومد دستمو گرفت و نشوندم روي مبل..بعدش گفت:
-بابت ديدار اول معذرت مي خوام..فكر مي كردم مثل خيلي از دخترا فقط زبون درازي و براي پول اومدي اينجا و داري نقش بازي مي كني..اما الان..ببين من حاضرم هر كمكي به شهاب بكنم..سعي مي كنم رابطمو دوباره باهاش بسازم و بعدش راضيش كنم بره ترك كنه..تو هم هر وقت ديدي اينطور شده سريع زنگ بزن بهم...
سرمو تكون دادم يعني باشه..
اونم خداحافظي كرد تا بره...بلند شدم تا دمه در باهاش برم..زشت بود اگه اون نميومد معلوم نبود چي مي شد..اما همين كه بلند شدم سرم گيج رفت..خواستم دستمو به مبل بگيرم كه نتونستم و پخش زمين شدم..
با حس كردن مايع شيريني كه سعي داشت بزور وارد دهنم بشه چشمامو باز كردم...اما اولين چيزي كه ديدم چشماي نگران سهند بود كه به فاصله ي سي سانتي از من قرار داشت..وقتي ديد چشمامو باز كردم گفت:
-حالت خوبه؟
-اوهوم
-چي شد يه دفعه اي؟فشارت خيلي پايين بود..مثل اينكه واقعا ترسيده بودي..
دوست داشتم فكشو بندازم پايين..نخير داشتم براي جنابعالي نمايش اجرا مي كردم..ليواني كه توي دستش بود و مي خواست بده من محتويات درونشو بخورم رو پس زدم و خواستم از جا بلند بشم كه گفت:
-بايد استراحت كني..من ميرم..كاري داشتي زنگ بزن...فعلا خداحافظ
زير لب گقتم:
-خدافظ
نمي دونم شنيد يا نه...فرق چنداني هم نمي كرد..چشمامو بستم اما خوابم نبرد..معلومه ديگه..كي مي تونه روي اين مبل بخوابه كه من بتونم؟رفتم بالا تا يه سري به شهاب بزنم..وارد اتاقش شدم و ديدمش كه مثل بچه ها حالا يكم اينور تر اونور ترشو نمي دونم..خوابيده..البته اگه ريشاشو فاكتور بگيريم ميشه گفت تا حدودي خوابيدنش به بچه ها شباهت داره..بي خيال..رفتم بالاي سرش ايستادم و ناخودآگاه پيشونيشو بوسيدم...خودم از حركتم متعجب شدم و دستمو روي لبم گذاشتم...بعدش هم با سرعت اتاقو ترك كردم...



پرستارمن4
پرستارمن4
مشاهده ادامه مطلب پرستارمن4
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

  آموزش تزيين لباس كودكان

آموزش تزيين لباس كودكان

 

ابتدا تصوير مورد نظر را روي كاغذ بكشيد

تصوير را از كاغذ به روي لايه لباس منتقل كنيد

لايه را روي لباس گذاشته و اتو كنيد تا خوب به پارچه بچسبد

سپس آنرا قيچي كرده و با سوزن و نخ به لباس بدوزيد

 

 



آموزش تزيين لباس كودكان
آموزش تزيين لباس كودكان
مشاهده ادامه مطلب آموزش تزيين لباس كودكان
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

  roman مي گل(17)

roman مي گل(17)

تا اومدن شهروز درس خوند...آخر شب بود كه شهروز رسيد!!!حسابي خسته بود....چشمهاش سرخ سرخ بود...بدون اينكه اطرافش و نگاه كنه يه راست رفت توي اتاقش...موضوع راضي شدن مي گل و آرمان بهش خبر داده بود...از اين بابت خيلي خوشحال بود هرچند هنوز سر حرفش بود كه محرم بودن و نبودن هيچ فرقي نداره...اما فكر كرد وقتي مي گل به اين موضوع اعتقاد داره پس اينطوري راحت تر ميشه ابراز علاقه كرد! لباسهاش و در اورد و پرت كرد روي تخت...دوش حموم و باز كرد تا حمام گرم بشه...نشست لب تخت و به پنجشنبه فكر كرد...كاش ميشد همون روز نامزدي بگيره...كاش مي گل عشقش و باور داشت...كاش الان عشقش ثابت شده بود و مي گل هم بهش همون حس و داشت...اگر اينطوري شده بود 1 روز هم معطلش نميكرد....امروز خواسته بود بره براي مي گل حلقه بخره كه آرمان نذاشته بود! بلند شد در حمام و باز كرد بخاري كه از در بيرون زد احساس كرد روحش و تازه كرد...رفت زير دوش و باز فكر كرد...با اينكار فصل جديدي از زندگيم شروع ميشه....يعني پايبند ميشم؟؟؟يعني گرفتار ميشم؟؟؟يعني متعهد ميشم؟ حالا بشم يا نشم...براي من چه فرقي ميكنه...من كه همه گذشته ام و بوسيدم و گذاشتم كنار!حالا چه فرقي ميكنه مي گل صيغه ام باشه يا نباشه! بعد از بيرون اومدن خوب خودش و خشك كرد...گرمكني پوشيد وزيپ گرمكنش و تا نيمه باز گذاشت...زنجير طلاش روي سينه ستبر و ورزشكاريش نماي خاصي داشت.با اينكه توي استوديو ساندويچ خورده بود اما باز گرسنه اش بود...به دنبال يه غذاي خوب با دستپخت مي گل راهي آشپزخونه شد! مي گل كه فكر كرده بود شهروز ديگه از اتاقش بيرون نمياد رفت بيرون تا قابلمه رو بزار تو يخچال...فكر كرد..حتما غذا نميخوره كه رفت تو اتاقش و بيرون نيومد ديگه!! قابلمه رو توي يخچال گذاشت اما با شنيدن صداي در اتاق شهروز به سمت اتاقش دويد...خجالت ميكشد از اينكه باهاش روبرو بشه...فكر كرد اگر خاله بهش گفته باشه الان چه فكري ميكنه؟؟؟از روبرو شدن باهاش شرم داشت...اما با برخورد به چيزي افكارش متوقف شد...چند ثانيه همونطور موند....شهروز هم در حالي كه مي گل و با عشق تو بغلش گرفته بود به اون كه حالاصورتش رو سينه لخت شهروز بود و شوكه شده و تكون نميخورد نگاه كرد...بعد از چند ثانيه مي گل سرش و بلند كرد و تو چشمهاي شهروز نگاه كرد..فاصله قديشون زياد بود شهروز عاشق اين فاصله قدي بود..نميدونست چرا هميشه دوست داره تو چشمهاي مي گل از بالا نگاه كنه! -كجا با اين عجله؟ -ميرفتم تو اتاقم! -چه خبره؟ كجا؟- -تو اتاقت!؟ -هيچي! شهروز رهاش كرد خيلي دلش ميخواست ببوستش اما خودش و كنترل كرد...با خودش گفت:فقط 2 روز ديگه...تازه دو روز هم كمتر!!!! -غذا چي داريم؟ اين و گفت و به سمت آشپزخونه رفت...مي گل هم دنبالش حركت كرد در حالي كه از درون دگرگون اين تماس بود و گفت:مگه غذا نخوردي؟؟؟من فكر كردم تا اين وقت شب بيروني حتما غذا هم خوردي.. -خوردم..اما اين ساندويچها كفاف شكم من و نميده.....من عاشق برنجم...اصلا برنج نخورم انگار هيچي نخوردم!!! مي گل در حالي كه براي شهروز غذا گرم ميكرد گفت:ولي من بارها ديدم شبها برنج هم نميخوري!!! -اون براي وقتهاييه كه زياد كار نكردم....تازه هيجان هم ندارم.... -هيجان چي داري؟ -براي پنجشنبه!!! مي گل فكر كرد نامزدي و ميگه خيلي كودكانه فكر كرد و گفت:مگه تا حالا نامزدي نرفتي؟ -براي نامزدي نيست.... مي گل بشقاب غذا رو گذاشت جلوي شهروز و گفت :پس براي چيه؟ شهروز نگاهي به بشقاب انداخت با اينكه جواب سوالش و ميدونست اما در حالي كه صورتش جمع شده بود گفت:اين چيه؟ -عدس پلو! -برش دار...برش دار....!!! مي گل بشقاب و برداشت و گفت:چرا؟؟؟ -اصلا اسم اين غذا رو هم ديگه جلوي من نياريا.... مي گل بشقاب و گذاشت تو يخچال و گفت:ميدونستم دوست نداري يه چيز ديگه درست ميكردم!!! -مگه تو آشپزي آخه؟؟؟؟نميخواد..كمتر بخورمم بهتره..مربيم گفته دارم چاق ميشم....اون روز ميگفت تو ازدواج كردي؟گفتم:نه!!چطور...گفت داري چاق ميشي...معمولا مردها زن ميگيرن چاق ميشن!!! مي گل لبخند همراه باشرمي زد و گفت:شب بخير!!! شهروز كه متوجه اين شرم شد گفت:مي گل!!! مي گل ايستاد... -بله؟ -پنجشنبه ساعت 4 بايد دفتر آرمان باشيم...ميام دنبالت!!!


مي گل شرمزده نگاهش كرد...خجالت كشيد..سرش و پايين انداخت و گفت:باشه و دويد تو اتاقش!

روز پنجشنبه ساعت 12 مي گل تعطيل شد....تصميم داشت بره و براي ساعت 4 لباس بخره...خودش خسته شده بود از اينكه همش همون پالتو رو پوشيده بود...تا ساعت 3 درگير خريد يه دست لباس خوب بود..يه پالتو قرمز گرفت با ساپورت مشكي....روسري كوچيك قرمز و مشكي هم خريد....اول فكر كرد همون كفشي كه براي نامزدي خريدم ميپوشم..اما بعد پشيمون شد..هوا سرد بود و اسمون هم ابري...فكر كرد اگر برف و بارون بگيره اون كفش اصلا مناسب نيست...پس گشت و يه بوت پاشنه بلند مشكي هم خريد... با يه دربست خودش و رسوند خونه...دوش گرفت...موهاش و با سشوار خشك كرد..آرايش كرد و لباسهاش و پوشيد....از تيپش خوشش امد...كيف كوچك مشكي رو هم دستش گرفت...با صداي زنگ مبايلش از جا پريد...شماره شهروز بود اول نفس عميقي كشيد بعد گوشي و جواب داد! -بله؟ -از يكي دو ساعت ديگه گوشي و كه بر ميداري وقتي من پشت خطم چي ميگي؟ ميگل كه اصلا منتظر يه همچين سوالي نبود متعجب كمي فكر كرد و گفت:چي ميگم؟ -ميگي....جانم؟ مي گل خنده مستانه اي كرد....تو دلش گفت خبر نداري الانم همين و ميگم..فقط تو دلم!اما به زبون اورد:او !او!او!اين محرميت براي اينجور كارها نيستا!!! -محرميت محرميته..براي اين اينجور كارها و اونجور كارها هم نداره...من دم درم..اگر با همه اتفاقات اين محرميت كنار مياي بدو بيا پايين! با شنيدن صداي بوق ممتد...كمي به تلفن نگاه كرد...با اشتياق و عشق گوشي و تلفنش و بوسيد....و به سمت در رفت و گفت:حالا ميبيني ميزارم كاري بكني يا نه!!!!....براي اولين بار كفشش و تو اتاقش پوشيده بود...كليدش و برداشت دويد پايين.... وقتي شهروز و با پيراهن سفيداستين كوتاه و يه پليور استين حلقه اي مدل اساچ سفيد و قرمز پشت فرمون ماشين شاستي بلندش ديد...دلش ميخواست بپره بغلش كنه...اين شادي براي خودش هم عجيب بود...احساس ميكرد اين اتفاق تو زندگيش اون و از بي كسي در مياره...فكر ميكرد داره صاحب با ارزش ترين موجود روي زمين ميشه....بي خبر از اينكه شهروز اين حس و هزار برابر داره...در و باز كرد و نشست تو ماشين. -سلام! -سلام!!خانوم من چطوره؟ دستش و اورد جلو...مي گل هم باهاش دست داد و با شيطنت گفت:هنوز خانومت نيستم!!! -خبر نداري...از روزي كه فهميدم چه حسي بهت دارم خانوممي....!!! مي گل با تعجب نگاهش كرد و گفت:دارم پشيمون ميشما!!!! شهروز با سرعت حركت كرد و گفت:پشيمون بشو ببينم چيكار ميخواي بكني!!! مي گل فقط لبخند زد....تا مقصد هيچكودوم حرفي نزدن....جلوي در دفتر آرمان ايستادن...حالا ديگه بارون نم نم شروع به باريدن كرده بود! شهروز پياده شد...شلوار جين تنگش هيكل ورزيده اش و بيشتر نشون ميداد...نيم بوت مشكي براقي هم پاش بود....قبل از اينكه مي گل پاش و بيرون بزاره به سمت مي گل اومد و دستش و گرفت...و كمكش كرد تا پياده بشه. مي گل به محض اينكه رو زمين ثابت شد...(با اون پاشنه ها راه رفتن براش سخت بود)رو به شهروز گفت:سرما ميخوري... -گرممه! حالا داشتن به سمت دفتر حركت ميكردن! -كرمته؟؟؟تو اين سرما؟؟من دارم ميلرزم! -حق داري...تو هم اگر تب عشق داشتي الان گرمت بود! مي گل با ارنج تو پهلوي شهروز كوبيد و معترضانه گفت:لوس!!!! شهروز هم الكي پهلوش و گرفت و گفت:آخ...داماد مرد! مي گل كه بر اثر آخ گفتن بلند و جدي شهروز ايستاده بود وقتي فهميد داره شوخي ميكنه..با حرص قدمهاش و تند تر كرد و رفت تو!!! خاله ايران .يلدا و آرمان منتظرشون بودن...با ديدن مي گل كه تنها اومد تو همه از جا بلند شدن و سلام و احوال پرسي كردن! آرمان:پس داماد كو؟ در ادامه ي نگاه عصباني و پر از حرف خاله ايران مي گل معترضانه گفت:اااا...آقا ارمان...داماد چيه؟؟؟ آرمان بيچاره سرش و انداخت پايين و گفت:خب داماده ديگه!!!حالا بر حسب مصلحت اسمش فرق كرده شده حامي! با صداي خاله ايران كه معترضانه گفت:آرمان! شهروز وارد شد...سلامي كرد و نشست و گفت:پس اين يارو كو؟ آرمان:يارو چيه؟؟؟همه زن ميگيرن با ادب ميشن تو چرا اينطوري حرف ميزني؟ خاله ايران:آرمااااان! و بعد از اين اعتراض عاقد هم وارد شد..بعد از سلام و احوال پرسي با بقيه با آرمان سلام و احوال پرسي گرمي كرد و گفت:خب...عروس و داماد كودومن؟ آرمان نگاه معني دار ي همراه با لبخند به مادرش كرد و مي گل و شهروز و كه كنار هم ايستاده بودن با دست نشون داد! مرد مسن نگاهي به آرمان كرد و گفت:همه چيش پاي خودتا.... آرمان:حاج اقا خيالت راحت...من دارم ميگم ديگه..خيالت راحت راحت! مرد نگاهي به مي گل كرد..فكر كرد سنش كمه...اما به قيافه اش نميخوره به زور پاي اين محرميت نشسته باشه! بعد از خوندن يه سري مقدمات رو به شهروز كرد و گفت:پسرم براي صيغه يه مهري بايد معين بشه....ميشه خواهش كنم مهر و مشخص كني؟ شهروز كه انگار آماده بود خيلي محكم و با همون جذبه ي هميشگيش گفت:بله حاج آقا...يه قطعه زمين! همه برگشتن با تعجب به شهروز نگاه كردن..و عاقد كلمه ي چي رو هم با تعجب بهش اضافه كرد! شهروز:يه قطعه زمين حاج اقا!! عاقد:عقد موقته ها پسرم!!!عقد دائم نيست!!! -ميدونم حاج آقا!!! مي گل زير لب گفت:شهروز مسخره بازي در نيار... شهروز برگشت و با اخم نگاهش كرد...يعني هيچي نگو!!! عاقد:پسرم بايد بتوني از پسش بر بياي...بعد براي عقد ميخواي چي مهر كني؟ شهروز تو دلش گفت جونم رو اما هيچي به لب نياورد و فقط با حرص عاقد و نگاه كرد....آرمان خوب ميفهميد شهروز الان عصباني ميشه..وقتي حرفي ميزد روش نبايد حرفي زده مبشد..آرمان مطمئن بود تصميمي كه گرفته با فكر بوده!!! آرمان:بخون حاج اقا...خيالتون راحت! عاقد سري تكون داد و جملاتي رو خوند و بعد از اتمامش تبريك گفت. -همه دست زدن..يلدا و خاله.ميگل و بوسيدن و آرمان به هر دوشون تبريك گفت! خاله:فكر كنم امروز جايي دعوتيد..بلند بشيد بريد تا دير نشده و اين بارون ترافيك درت نكرده!!!بعد از اينكه مي گل خدا حافظي كرد و رفت بيرون..خاله خودش و به شهروز رسوند و گفت:من مادر مي گلم....دست از پا خطا كني من ميدونم و تو!!! -خاله!!!شما كه مامان من بودي!!! -حالا ديگه نيستم!!!گفته باشم..نبينم دختر طفل معصوم و اذيت كنيا!!!


شهروز سرش و پايين انداخت...چشم گفت...هرچند خودشم قصد بدي نداشت...اما حرف خاله مسئوليتش و بالا برد! توي ماشين هر دو ساكت بودن...مي گل فكر كرد تموم شد...همين چند دقيقه كافي بود تا من و شهروز نسبت ديگه اي با هم پيدا كنيم...حالا ما محرميم...اين خوبه يا بد؟امشب چي ميشه؟نكنه شهروز بهم نزديك بشه....با اين فكر برگشت و با ترس شهروز و نگاه كرد...بلافاصله شهروز با نگاهش غافلگيرش كرد....بعد دستش و گذاشت روي دنده و گفت:دستت و بده به من!

مي گل خجول دستش و جمع كرد و گفت:اين مهر زياد بود! -گفتم دستت و بزار توي دست من عزيزم! مي گل با شرم دستش و برد سمت دست شهروز كه شهروز با يه حركت شكارش كرد! -مهر زياد نبود...من هر چي مهر تو ميكردم كم بود! -شهروز من ميترسم... -از چي؟ -من فكر ميكنم تو احساساتي عمل كردي! -احساسات نيمي از وجود منه مي گل....من كارم با احساساتمه... بعد جعبه اي رو از كنسول وسط در اورد و گفت:خواستم تو دفتر آرمان بهت بدم ترسيدم ردش كني...ولي دوست دارم تو دستت باشه! مي گل دستش و دراز كرد سمت جعبه...به ارومي بازش كرد با ديدن حلقه ظريفي كه زينت بخشش يه نگين برجسته تك بود سرش و بلند كرد و به شهروز نگاه كرد و گفت:شهروز....اين كارها براي چيه؟؟؟ما محرم شديم براي اينكه تو خونه راحت باشيم!!! -نه!!!ما محرم شديم...همين....هيچ قانون و تبصره اي هم نداره!!!اين انگشتر هم هديه است...دوست داري دستش كن...دوست نداري هم..... -اصلا اينطوري نيست!!! دست برد حلقه رو در بياره كه شهروز مانعش شد.... -ميخوام خودم دستت كنم...اگر دوست داري دستت كني بزار خودم اينكار و بكنم!!! مي گل سرخوش از اين حرف...تو پوست خودش نميگنجيد...در جعبه رو بست و جعبه رو گرفت سمت شهروز...باشه...خودت دستم كن! بعد يهو انگار كه چيزي يادش افتاده باشه گفت:راستي شهروز...من و ميزاري آرايشگاه؟؟ميخوام براي شب موهام و درست كنم!!! شهروز نگاه شيطنت آميزي كرد و گفت البته....كودوم آرايشگاه؟ آدرس و داد و چند دقيقه بعد جلودي درش پياده اش كرد... -ميگل!!!خودم ميام دنبالت...بهم زنگ بزن!!! -با آژانس ميام... -نه...زنگ بزن..خودم ميخوام بيام دنبالت! -باشه.... با وجود شلوغي آرايشگاه 2-3 ساعتي طول كشيد تا مي گل اماده بشه...حسابي دير شده بود!!!اما الحق آرايشگر كم نذاشت...موهاش و با دستگاه مخصوصي فر كرد و كمي هم اورد بالا طوري كه بالاي سرش كمي پف كرد...و ادامه ي موهاي بلندش تا زير شونه اش اومد....از بس هميشه موهاش صاف بود موي فر كاملا عوضش كرده بود.بعد از اينكه كارش تموم شد زنگ زد به شهروز -بله؟ صداي عصباني شهروز ترسوندتش -ببخشيد بد موقع زنگ زدم؟ -كجايي؟ -آرايشگاه !!!كارم تموم شد مياي؟ -دم درم! بدون خداحافظي گوشي و گذاشت! مي گل پولش و حساب كرد..دويد پايين...شهروز توي ماشين نشسته بود...در ماشين باز كرد و به قيافه عبوس شهروز نگاه كرد و گفت:سلام..چيزي شده؟ -ساعتت و نگاه كردي؟ -خب شلوغ بود. -يه زنگ بزن عزيز من..مبايلت در دسترس نيست....اومدم دم در آرايشگاه ميگن كسي با اين نام اينجا نيست....دلم شور زد خب...!!! مي گل قدر شناسانه نگاه كرد و گفت:جدي؟ شهروز كه عصباني بود نفس عميقي كشيد و گفت:كي ديگه ميخواي آماده بشي؟... تازه نگاهش به مي گل افتاد....موهاي فر شده اش از زير روسري كوچكش بيرون ريخته بود و همين زيباييش و دو چندان كرده بود!!!خواست چيزي بگه..اما حرفش و خورد ترسيد هر حرفي از طرف مي گل بد برداشت بشه و از طرفي خودش هم نتونه خودش و كنترل كنه...تا خونه هيچكودوم حرفي نزدن... به محض اينكه رسيدن مي گل رفت تو اتاق فرصتي نداشت....آرايش كرد...لباس پوشيد...رژ ژله اي قرمزش هارموني زيبايي رو با لباسش بوجود اورده بود...با ديدن خودش لبخند پهني زد...توي ايينه براي خودش بوس فرستاد! با صداي شهروز هول شد و بدون اينكه پالتو بپوشه پريد بيرون.. -بريم من آماده ام!!! شهروز كه اون هم كت و شلوار مشكي همراه با نيم بوت مشكي و پيراهن مشكي و كروات قرمزش و پوشيده بود با ديدن مي گل بهت زده وسط اتاق ايستاد....چند قدم به سمتش اومد...!!! -عروسك!!!! مي گل قدمي به عقب برداشت...ترسيده بود..نگاه شهروز برق خاصي داشت برقي كه خيلي آشنا بود اما حالا قوي تر از قبل بود! شهروز دستش و روي لبش گذاشت...گوشه ي لبش به طور محسوسي ميپريد..ميخواست اين پرش عصبي و مهار كنه...اتفاقي كه براي خودشم عجيب بود.... وقتي رسيد به مي گل دستهاش و تو دستش گرفت...با يك حركت اون به سمت خودش پرت كرد ...حالا مي گل تو بغل شهروز بود و از پايين تو چشمهاي شهروز نگاه ميكرد...البته اين فاصله به لطف كفشهاي پاشنه دار مي گل كمتر شده بود! -رژت و گرون خريدي؟ مي گل با اينكه جواب سوالش و ميدونست اما پرسيد:براي چي ميپرسي؟ -خريدي يا نخريدي؟ -آره...25 توميان!!! -1000 برابرش و ميدم بزاري پاكش كنم! -مي گل تلاش كرد از تو بغلش بيرون بياد و در همين حين گفت:شهروز بي حيا نشو!!! اما جواب شهروز چيز ديگه اي بود!!! لباش رو روي لبهاي مي گل گذاشت ...اما نه مثل بار قبل..با هيجان و لذت بيشتر!چنان لبهاشون رو هم قفل شده بود كه انگار جدا شدني در كار نبود!شهروز انگار واقعا قصد داشت رژي رو لبهاي مي گل باقي نمونه....بعد از اينكه ديگه طعم رژ و حس نكرد با همون حال مي گل و از جا بلند كرد و به سمت كاناپه رفت...مي گل كه كمي با اين رابطه كنار اومده بود با اين حركت دست و پايي زد...شهروز لبش و از روي لبهاي مي گل برداشت..در حالي كه روي كاناپه پرتش كرد و خودش هم طوري نشست كه پاش حائل پايمي گل باشه تا نتونه بلند بشه گفت:اينقدر دست و پا نزن...خوردني شدي...پس ميخورمت!!! -شهر... اما شهروز نذاشت حرفش تموم بشه!دوباره به سمت لبهاش شيرجه رفت...چند دقيقه بعد لبهاش رو كه ديگه از روي لبهاش روي گردن مي گل سر خورده بود از بدن ظريف و سفيد مي گل جدا كرد..


-سير نشدم....اما دير شده!

مي گل شهروز و هول داد..از جاش بلند شد..لباسش و كمي مرتب كرد و با اخم به سمت اتاقش رفت!رژش و باز از توي كيفش در اورد...اينبار بيشتر رژ زد...انگار ميخواست با شهروز لج كنه...دستي تو موهاش كشيد....در اثر كشيده شدن دست شهروز لابلاي موهاش فرمش به هم ريخته بود..كاريش هم نميشد كرد!اشك تو چشمهاش جمع شد....نميدونست براي موهاشه؟؟؟يا براي كاريه كه شهروز كرد...با اينكه تمام مدتي كه شهروز ميبوسيدتش با دست سر شهروز و به سمت عقب هول ميداد اما نتونسته بود اون و از خودش جدا كنه!!!اين موضوع ترسونده بودنتش...نه اين بوسه..اگر كمي واقع بينانه به اين موضوع نگاه ميكرد از بعد از اون بوسه ي كنار پيانو كمي هم دلش تنگ شده بود...از اين ميترسيد كه اين موضوع به همين جا ختم نشه.....سرش و بالا گرفت و گفت:خدايا كمكم كن!!! نگاه ديگه اي تو اينه به خودش كرد...لكه هاي قرمزي روي گردنش خود نمايي ميكرد... -لعنتي...هميشه بايد ته ريش داشته باشي؟؟؟ كرم پودرش و برداشت كمي روش ماليد....خوب پوشيده نشد...فقط خدا خدا كرد تا برسن از بين بره....لبش هم كمي ورم كردم بود...چند بار روي هم فشارشون داشت..اما ميدونست فايده نداره! پالتوش و پوشيد و روسريش و سرش كرد و از در با اخم بيرون رفت...شهروز جلوي اينه قدي تو هال داشت موهاش و مرتب ميكرد!با ورود مي گل لبخندي زد گفت:باز كه رژ خوشگله رو زدي! مي گل همونطور با اخم از در رفت بيرون.....شهروز با زبون دندونهاي اسياش رو لمس كرد...اين يعني عصبانيه...جلوي در آسانسور كنار مي گل ايستاد و گفت:از اين به بعد .بعد از اين رابطه عصباني بشي من ميدونم و تو!!! -بدهكارم شدم؟ لحن عصباني مي گل اخمهاي شهروز و در هم كشيد و گفت:زنمي...محرممي...كار غير قانوني نكردم...1 سال و نيم خودم وكنترل كردم بس نبود؟ -آها...بگو....هدفت فقط به من رسيدن بود!!! بعد از اين حرف در اسانسور باز شد..مي گل رفت توش..شهروز هم همنطور!! -به تو رسيدن؟؟؟آره...هدفم به تو رسيدن بود....اما نه اون رسيدني كه تو فكر ميكني... -كور خوندي..بار اخري بود كه اين كار و كردي! شهروز كه با شنيدن اين حرف و خط و نشون مي گل عصباني شده بود...كف دستش و روي ديوار اسانسوور كنار مي گل گذاشت...دولا شد و باز لبهاي مي گل و بوسيد!وقتي ديد مي گل ميخواد فرار كنه..دست ديگه اش رو هم طرف ديگرش گذاشت و به كارش ادامه داد....هنوز به طبقه اول نرسيده بودن كه سرش و بلند كرد...لبهاش و با پشت دستش پاك كرد و گفت:هيچ لذتي نداشت...محض زهر چشم بود! ولي دروغ گفت...خيلي هم لذت برده بود! مي گل اشك تو چشمهاش جمع شد.... -بي انصاف.... -گريه نكنيا...آرايشت به هم ميريزه! -مگه تو ديگه آرايشي هم گذاشتي؟ -رژت همرات نيست؟ -چرا...اما من نميام ديگه!!! شهروز دستش و گرفت...از آسانسور پياده شد و گفت:بچه نشو....يه چيزايي و قبول كن... -چه چيزهايي رو؟؟؟تا كجارو؟؟؟ -بهم اطمينان كن ميگل....تا الان صبر كردم..از الانم صبر ميكنم....اما در حد نامزدي و صيغه محرميت كه ميتونيم با هم باشيم...چرا هم اوقات خودت و تلخ ميكني هم من و؟؟؟ مي گل نشست تو ماشين....تا شهروز بشينه رژش و در اورد و باز تو اينه تمديدش كرد! شهروز نشست و نيم نگاهي بهش كرد و لبخند شيطاني زد. -تورو خدا بزار تا مهموني بمونه!!! شهروز ماشين و از توي پارك در اورد و گفت:يعني تو مهموني ديگه ميتونم؟ مي گل سرش و با قهر برگردوند!!! دم در حيدر توي نگهباني نشسته بود....سرش اينقدر تو مسابقه فوتبال بود كه متوجه شهروز نشد كه در و بزنه!!! شهروز دو تا بوق براش زد و با اخم نگاهش كرد....حيدر با ديدن مي گل اون هم با اون سر وضع در كنار شهروز دندون قروچه اي كرد و دكمه در و با حرص فشار داد و زير لب گفت:اينم به گند كشوند...عوضي!!! تا مقصد كه راه طولاني هم نبود شهروز دستهاي ميگل و تو دستش گرفته بود!وقتي دم در خونه پارك كردن شهروز دست كرد و از جيبش حلقه رو در اورد...و گفت:دلم ميخواست تو يه شرايط رمانتيك دستت كنم..اما تو اين مهموني احساس خطر ميكنم...فعلا دستت كن...تا صحنه رمانتيكش و بعدا خلق كنم! مي گل لبخند كمرنگي زد و دستش و به سمت دست شهروز گرفت و در اين حين گفت:اما به بقيه بگم حلقه براي چيه؟؟؟ -مثلا به كي؟ -گلاره و سما!!! -سما كه امشب متوجه نميشه...گلاره هم فهميد بگو همينطوري دستم كردم...مگه همه دخترهايي كه حلقه دستشونه واقعا نامزد دارن؟ بعد به آرومي حلقه رو دست مي گل كرد و بعد دستش و بوسيد... -دوستت دارم مي گل... مي گل لبخندش پررنگ تر شد و گفت:منم همينطور!!! با ورود به مجلس صداي كوبنده موزيك گوشهاشون و آزرد....اولين كسي كه براشون دست تكون داد گلاره بود....مي گل هم با هيجان براش دست تكون داد....اما مي گل با ديدن آراد و گلاره و آراد و سعيد با ديدن شهروز لبخند روي لبهاشون خشك شد..تنها كسي كه لبخند پيروزمندانه اي روي لبهاش بود شهروز بود...چقدر دوست داشت امشب اراد اون و با مي گل ببينه.....چقدردلش ميخواست بهش بگه كه پيروز شده!! مي گل در حالي كه روسريش دور گردنش افتاده بود جلو رفت و با همشون دست داد..شهروز هم همين كار رو كرد...آراد و كه كارد ميزدي خونش در نميومد!!! گلاره دستش و پشت كمرش گذاشت و گفت:بيا بريم لباست و عوض كن و اون و با خودش به سمت رختكن برد!!! -تو كه گفتي آراد نيست!!! -بابا اين روانيه ديوانه است...سعيد بهش گفته نامزدي سماس فرداش پاشد اومد ايران كه چي؟؟؟منم باهاتون ميام...مي گلم هست ميخوام ببينمش دلم تنگ شده!!! -ميگل در حالي كه پالتوش و در مياورد گفت:گند زدي...حالا شهروز يه چيزي ميگه!!! گلاره سوتي براي مي گل زد و بدون اينكه جوابي به اين حرف مي گل بده گفت:آراد ميخورتت امشب! *خبر نداري يكي قبلش خوردتم!!! -ميترسم دعواشون بشه! -بابا اين داداش تو نميخواد تورو شوهر بده...حالا فكر كنه آراد خواستگاره!!!


مي گل مستاصل نگاهش كرد...اخه چي بگم بهت؟؟؟ -بيا بريم بابا مثل خر وامونده نگام نكن...هيچي نميشه قول ميدم!!!

دست مي گل و گرفت و در اولين تماس متوجه حلقه برجسته تو دستش شد...مثل برق گرفته ها دستش و بالا اورد و گفت:اين چيه؟ مي گل دستش كشيد و به مسير ادامه داد... درواقع همه حواسش پيش اون دو تا بود كه دعوا نكنن!!! -انگشتره!!!..چيه؟؟؟ -چرا دست چپته؟ -اصول دين ميپرسي؟؟ -نه جدي ميگم!!!مشكوك ميزني!!! -بيا بريم گلاره....دلم خواسته بكنم دست چپم..اين هم سوال جواب داره.؟؟...با رسيدن به پسرها هر دو لبخند زدن...شهروز از جا بلند شد و دست مي گل و گرفت و نشوند رو صندلي و خودش بعد از اون روي صندلي نشست...مي گل از اين احترام قند تو دلش لب شد و اينقدر غرق در احساسات بود كه نگاه خصمانه آراد از نگاهش دور موند! با شروع شدن آهنگ شادي گلاره باز از خود بيخود شد و دست سعيد و گرفت و پريد وسط...چند دقيقه بعد شهروز دولا شد و در گوش مي گل گفت:تو كه گفتي نيست! مي گل نخواست دليل اصلي حضور آراد و بگه براي همين گفت:نميدونم...انگار كاري براش پيش اومده برگشته ايران.... -چرا گلاره بهت خبر نداد؟؟؟ مي گل برگشت نگاه متعجب همراه با دلخوري به شهروز كرد...از پشت سر شهروز متونست نگاه خيره آراد رو هم ببينه! -اون چميدونه جريان از چه قراره؟فكر كرده يه شب و با هم بگذرونيم اتفاقي نميافته!! شهروز كه از نگاههاي گذراي مي گل به پشت سرش متوجه شده بود آراد داره مي گل و نگاه ميكنه با برگشتن سريعش آراد و غافل گير كرد...اما آراد پرروتر از اين حرفها بود تو چشمهاي شهروز زل زد و لبخند پر كينه اي تحويلش داد!!! شهروز برگشت و به مي گل گفت:نميخواي برقصي؟ -مي گل چشمش و به سمت جمعيت چرخوند و گفت:تنهايي حال نميده!!! -پس من چيكاره ام؟ مي گل متعجب گفت:تو؟؟ -آره...مگه چمه؟؟؟ مي گل ميدونست...يعني شنيده بود شهروز توي هيچ مهموني نميرقصه....براي همين پرسيد:تو مگه ميرقصي تو مهمونيا؟ -براي دور كردن تو از جلو چشم اين آشغال اين وسط ملق هم ميزنم!!! مي گل با تصور اين صحنه خنديد و تا خواست بگه پس بلند شو بريم برقصيم گلاره دستش و كشيد و گفت:پاش و بريم برقصيم و روبه شهروز گفت:با اجازه داداش بزرگه!!! اين و گفت و مي گل و به وسط پيست رقص كشوند...شهروز محو تماشاي هيكل طريف و زيباي مي گل به اين فكر ميكرد كه اين دختر الان مال منه..مال خود خودم...اينقدر به من تعلق داره كه حتي كس ديگه نبايد بهش فكر كنه....با اين فكر ياد آراد افتاد..برگشت و بهش نگاه كرد...چنان مي گل و بر انداز ميكرد كه انگار ميخواد بخرتش.... -خوش سليقه ايا!!!! آراد سراسيمه برگشت و گفت:فعلا كه اسير دست توهه.... -من كسي و اسير نكردم..خودش خواسته پيش من باشه!! -بهش حق انتخاب دادي؟؟ -آره...ميگفت تورو ميخواد مانعش نميشدم!!! -شاهنامه آخرش خوشه! شهروز مكالمه رو با يه پوزخند تموم كرد و برگشت سمت جمعيت....سعيد و ديد كه به سمت مي گل و گلاره مياد...با اومدن سعيد مي گل تنها شد....شهروز تو شيش و بش رفتن و نرفتن بود كه آراد از جاش بلند شد....شهروز بدون اينكه نگاهش كنه دستش و گذاشت رو دستش كه روي ميز بود و گفت:صاحب داره...بگير بشن!! -مگه نميگي حق انتخاب داره؟... -نه الان كه حلقه دستشه!!! مي گل كه از دور متوجه جو متشنج بين شهروز و آراد شده بود سريع جمعيت و ترك كرد و به سمتشون امد!!!بدون اينكه به روي خودش بياره چيزي ديده كنار شهروز نشست و گفت:خسته شدم!! شهروز دستش رو پشت صندلي مي گل گذاشت و گفت:قربونت برم...خودم خستگيت و در ميكنم!!! مي گل برگشت و يه ابروش و بالا انداخت...باز نگاه خيره آراد از پشت سر شهروز توجهش و جلب كرد. نگاهش و دزديد و عصبي روش و برگردوند...حتي حرفي رو هم كه قرار بود به شهروز بزنه يادش رفت...شهروز كه متوجه اين موضوع شد در گوشش زمزمه كرد:ميخواي بريم؟؟؟ -نه!!!سما ناراحت ميشه....
شهروز بوسه نرمي رو گونه مي گل نشوند و گفت:هر چي تو بگي عزيزم!!!
بعد بر گشت و با خنده بدجنسانه اي آراد و كه لحظه لحظه با هم بودن شهروز و مي گل و با حسرت زير نظر داشت نگاه كرد
بعد از خوردن شام....مي گل پيش سما رفت بهش تبريك گفت و ازش خواست تا اجازه بده كه برن...اما سما دلگيرانه گفت بايد براي مراسم كيك و حلقه صبر كنه....مي گل نگاهي به شهروز كرد و شهروز هم با لبخندش موافقتش و اعلام كرد..هرچند خيلي مايل نبود بمونن اما به خاطر مي گل اينكار رو كرد.....


قبل از هر مراسمي مراسم تانگو بود...اول عروس و داماد رقصيدن بعد از اولين آهنگ خواننده از زوجهايي كه مايلن دعوت كرد برن وسط....
شهروز از جاش بلند شد....كاري كه تا اون موقع انجام نداده بود حالا ميخواست انجام بده...هم براي حرص در اوردن از آراد...هم اينكه ميشد از اين فرصت استفاده كرد تا اين روز خاص رو جشن بگيرن!
مي گل كه در اثر شوكه شدن دستش و تو دست شهروز گذاشته بود و ايستاده بود كمي به خودش مسلط شد و گفت:چيكار ميخواي بكني؟؟؟
-برقصيم...
-شهروز...همه ميفهمن
-برام مهم نيست!
-من بلد نيستم!
-اينقدر جلو اين مقاوت نكن...
بعد از اين مله انگار پاهاي مي گل از زمين جدا شد
-بلد نيستم شهروز!!
-يادت ميدم عزيزم!!!كاري نداره!!!
موزيك ملايم داشت پخش ميشد...مي گل و شهروز در برابر چشمهاش از حدقه در اومده گلاره و همينطور سما كه داشت با نامزدش ميرقصي روبروي هم قرار گرفتن...شهروز دستش و آروم دور كمر مي گل پيچيد...اينقدر اروم لمسش ميكرد كه انگار شي شكستني رو تو بغلش داره...دولا شد زير گوشش گفت دستهات و بزار رو شونه ام!!!
مي گل كه خودش با نگاه كردن به ديگران فهميده بود بايد چيكار كنه....دستش و آروم دور گردن شهروز پيچيد....چشم تو چشم هم شدن...اين نگاه وراي هر نگاه ديگه اي بود...حركت موزون پاهاشون كه با هم عقب و جلو ميزاشتن انگار روي اعصاب آراد حركت ميكرد
بعد از پخش موزيك خواننده شروع كرد به خوندن

تو نگاهت عشقو ديدم , تپش قلبو شنيدم
توي جاده هاي احساس , من به عشق تو رسيدم
تو كتابا عشقو خوندم , عكس خورشيدو سوزوندم
جاي خورشيد تو كتابا , نقش چشماتو نشوندم
توي شبهاي من و تو , لب عاشق بي صدا نيست
توي دنياي من و تو , واسه غم ها ديگه جا نيست
تو همون عشقي كه با تو , غض كينه ها مي ميره
از تو دستاي لطيفت , مرغ شادي پر ميگيره
تو نگاهت عشقو ديدم , تپش قلبو شنيدم
توي جاده هاي احساس , من به عشق تو رسيدم
تو كتابا عشقو خوندم , عكس خورشيدو سوزوندم
جاي خورشيد تو كتابا , نقش چشماتو نشوندم
اين نه شعري بي نشونه ,نه تب داغ شبونه
خون عشقه توي رگهام , كه از عاشقي مي خونه
اي تو تنها خواهش من , گرمي نوازش من
سر رو سينه هات مي ذارم ,اي همه ارامش من
تو نگاهت عشقو ديدم , تپش قلبو شنيدم
توي جاده هاي احساس , من به عشق تو رسيدم


مي گل ناخودآگاه سرش و روي سينه شهروز گذاشت صداي تپش قلبش اين مصرع رو (تو نگاهت عشقو ديدم , تپش قلبو شنيدم)دائم تو سرش تداعي ميكرد...سرش و بالا گرفت نگاه شهروز پر از عشق بود...لب زد...دوستت دارم!!!
همينجا اهنگ تموم شد....شهروز دولا شد لبش و ببوسه...اما مي گل خودش و عقب كشيد. و گفت:..بچه ها
!!!...
شهروزم در جوابش گفت:آراد!!!
و بي معطلي بوسه كوتاهي رو لبهاي مي گل نشوند....
همه پراكنده شدن...اما گلاره و سما بهت زده بودن....
مي گل لبخند پر استرسي بهشون زد و در حالي كه شهروز دستش و ميكشيد به سمت ميز رفتن...آراد نبود...نبايدم ميبود...اگر مي ايستاد و ميديد بايد با اطمينان ميگفت خود آزاري داره..
گلاره همراه سعي اومد كنار مي گل نشست و گفت:برادرته؟
-توضيح ميدم بعدا!!!
همون موقع آراد اومد....رو به سعيد و گلاره گفت :من ميرم...فردا ميبينمتون...بدون خدا حافظي با مي گل و شهروز رفت....صورتش خيس بود معلوم بود اب زده...بعد از رفتنش شهروز روش و به جمعيت داد و زير لب گفت:اب زدن فايده نداره...تو اب يخم بشيني خنك نميشي!!!
بالاخره ساعت 12 بود كه برگشتن خونه...آراد كه تمام طول مهموني در تلاش بود جايي با مي گل خلوت كنه به لطف نگاه تيز و حواس جمع شهروز اين فرصت براش به دست نيومد!!!آخرشم كه اونطوري راهي خونه شد!!!


اما......با تمام اينكه به مي گل خيلي خوش گذشته بود...مخصوصا كه در كنار شهروز بود..اما تمام طول مسير دلشوره و دلهره داشت!!!واقعا نميتونست پيش بيني كنه از اين به بعد چي ميشه؟؟شهروز بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكرد هات بود!!!

http://www.mediafire.com/?l5iv3mti4ace8d5
اين هم لينك دانلود آهنگ دوست داشتيد همراه پست گوش بديد....



roman مي گل(17)
roman مي گل(17)
مشاهده ادامه مطلب roman مي گل(17)
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

  آموزش ساخت گل سر با پر

آموزش ساخت گل سر با پر

 

ابتدا يك تكه پارچه به شكل دايره قيچي كنيد

روي آنرا چسب حرارتي بريزيد

پرها را به شكل دايره روي آن بچسبانيد

 

 

براي مركز دايره به دلخواه از يك گل يا مهره استفاده نماييد

و مانند شكل زير پشت آنرا سنجاق مو بگذاريد

 

 



آموزش ساخت گل سر با پر
آموزش ساخت گل سر با پر
مشاهده ادامه مطلب آموزش ساخت گل سر با پر
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

  رمان اولين وحشت1

رمان اولين وحشت1

به خيابان ترس خوش آمديد

به قصه هايي كه درباره ي خيابان ترس ميگويند گوش نكنيد.آياترجيح نميدهيد خودتان به كشف آن برويد...وببينيد آيا وحشت هاي مخوف و اسرار غيرقابل پيش بيني آن واقعيت دارد يا نه؟شما كه نمي ترسيد،اينطور نيست؟

*****

مقدمه

هي!مواظب باش!

جيمي لونت در تاريكي سكندري خورد.با دست آزادش نرده ها را چنگ زد و خودش را نگه داشت.

دوستش اندي اسكاوسكي از بالاي نرده ها با اخطار گفت:"مواظب با ش مرد؛ما يك حادثه ي ديگر تو كارمان لازم نداريم."

جيمي همينطور كه با احتياط به پايين آمدن از آن راه پله ي باريك ادامه ميداد،سرش را چرخاند واز كنار شانه اش داد زد:"چرا زير زمين چراغ ندارد؟"

اندي با كمي تلخي جواب داد:"چرا؟چرا هيچ چيز تو اين شغل درست كار نمي كند؟"چكمه هاي كار اندي همينطور كه دنبال جيمي به سمت زيزمين پايين مي رفت تالاپ  تالاپ صدا ميداد."چرا هيچ چيز درست پيش نرفته؟چرا ما سه نفر را توي ساختن اين خانه ي بي مزه از دست داديم؟" 

جيمي با حالت خبري گفت :"امروز موريسون از بيمارستان مرخص مي شود.بعد از شوكي كه بهش وارد شد فكر نمي كردم بتوانند كاري كنند كه دوباره نفس بكشد."جيمي با چندش گفت:"موريسون كبود شده بود مرده بود.من ديدمش.واقعا كبود شده بود."

اندي زيرلبي گفت:"نمي خواهم درباره اش فكر كنم."نور چراغ قوه اش درست ومستقثيم به كف بتوني زيرزمين تابيد."ميدوني من آنجا بودم وقتي مرد گندهه،جونز،از پشت بام افتاد.نه باد مي آمد ، نه يك نسيم ملايم ونه هيچ چيز ديگر ولي يكهو با مخ آمد پايين.مردك بيچاره!"

جيمي وقتي داشت گالن سنگين را به دست ديگرش مي داد،گفت:"فقط خوشحالم كه مدرسه ها تا يك هفته ديگر شروع مي شود و اين كا ر احمقانه ي ما هم به آخر مي رسد. اندي زيرلبي درحاليكه هنوز به تمام مشكلاتي كه تاكنون داشته اند فكر مي كرد،گفت:"حالا اين ترك هايي كه قراره بتونه كاري كنيم كجاست؟اين پي دو ماه پيش ريخته شده و به همين زودي  ترك برداشته به اين مي گويند بدشانسي كاري."

جيمي بلافاصله تاييدش كرد:"آره،شماره ي 99 خيابان هراس.مرد،من هيچ وقت اينجا زندگي نمي كنم.حتي اگر توي يك شرط بندي ببرمش.جاي بديمني است."

-خب ميداني كه مردم راجع به خيابان هراس چه ميگويند.حتما هم شنيدي كه وقتي پي بنا را مي كندند چندتا جسد پيدا كردند.."

جيمي با واكنش حاكي از تعجب گفت:"هان؟جسد؟"

-آره ،مجبور شدنند جلوي كار بلدوزر را بگيرند.كلي از اين قبرهاي بي نام ونشان اينجا بوده."درست به پايين پاي شان اشاره مي كند.

جيمي با چندش جواب داد:"آه اندي ممكنه درباره اش حرف نزنيم.هيچ داستان ديگري نمي خواهم بشنوم باشد؟فقط مي خواهم اين ترك ها را وصل كنم.بعدمي پرم توي ايمپالاي خودم و مثل برق از وينس بريج مي گذرم.امشب بيچ بويز كنسرت دارد."

اندي  شانه ي دوستش راچنگ زد:"هان؟از كي تاحالا سوار ايمپالا مي شوي؟"

جيمي با اكراه اعتراف كرد:"خب مال پدرم است،اجازه داد امرو ز با آن رانندگي كنم."

نور چراغ قوه ي اندي ديوارهاي سپيد بتوني را برانداز كرد.اندي گفت:"اين هم ترك ها،در قوطي را باز كن تا شروع كنيم."

جيمي كنار ديوار زانو زد.اندي  چراغ قوه را نگه داشت.جيمي شروع كرد به انداختن آچار زير درپوش قوطي بتونه كه آچار ليزخوردوتيغه اش عميق رفت توي دستش جيمي فرياد زد:"آخ...اوه مرد!"

اندي فرياد زد:"مواظب باش"اما خيلي دير بود.

اندي نور چراغ قوه را روي دستش انداخت وجيمي تيغه ي آچار را از دستش كه زوك زوك مي كرد بيرون كشيد و به خون تيره اي كه روي كف بتوني آنجا مي چكيد نگاه كرد.

-واي مرد!خيلي درد مي كند.

اندي خم شد تا زخم را وارسي كند:"واقعا حسابي دستت را بريدي جيمي.بهتر است بدوي بالا و بانداژش كني."

جيمي با صدايي ضعيف درحاليكه به دستش خيره شده بود جواب داد:"آره فكر كنم."بعد ابزارش را به طرف ديوار پرت كرد و گفت:"آچار لعنتي،باورم نميشود."

سرپا كه شد،صداي خشمگيني از خودش درآورد و با عصبانيت بانوك محكم چكمه ي كارش به ديوار لگد زد.

هردو پسر وقتي ديدند يك ترك ديگر روي ديوار ايجاد شده،از تعجب فرياد تمام عياري زدند.اندي شاكي شد:"اوه مرد...كار برايمان درست كردي."

درشعاع آن نور زرد ديدند كه ترك پهن تر شد.يك سانتيمتر.دوسانتيمتر.

اول صداي خرا ب شدن شنيدند و يعد صداي ضعيف كشيده شدن قدم هايي روي زمين و فرياد بلند اندي به محض اينكه اولين موش پوزه دراز روي زمين از داخل شكاف پريد روي سرش."اين خانه كه نوساز است،اين موش ها از كجا مي آيند."همان موش خيلي سريع زير نور چراغ فوه ظاهر شد و به دنبالش موشي ديگر و بلافاصله سه تاي ديگر.

جيمي با دهاني باز به آن چشمان سياه كوچك ،به آن موهاي خاكستري براق و دم هاي صورتي مارمانندشان نگاه كرد.

اندي فرياد زد :"هي برو گمشو."و به موشي كه از همه به او نزديك تر بود لگد زد.به هدف نخورد.

سپس خيلي به موقع به بالا نظر انداخت،درست وقتي كه آن سايه ي سياه وول خوران از شكاف ديوار بيرون آمد.

جيمي هم آن را ديد.هر دو پسر با چشماني باز از تعجب پا پس كشيدند و عقب رفتند.اول فكر كردند كه مار است.

ولي سايه بزرگتر شد و تغيير شكل داد.همانطور كه تاب مي خرد از ترك ديوار بيرون آمد و همه جا را تاريك كرد،برخاست و سپس دورشان پيچيد و دوربرشان گرفت.

تندر و تندتر دور دوپسري كه محاصره كرده بود،چرخيد و چرخيد.بعد پايين آمد و رويشان را مثل يك پتوي سنگين سياه پوشاند.

آن ها حتي فرصت تقلا كردن و فرياد كشيدن نداشتند.

وقتي لحظاتي بعد توده ي سايه بلند شد،آنها مرده بودند.

هردوشان با چشماني گشاد و دهاني باز ،روي كف بتوني آنجا پخش شده بودند.موش ها هم جيرجير كنان دورشان مي پلكيدند.

فصل اول

كالي هورس پرسيد:"اين خانه چند ساله است؟واقعا خيلي قديمي است؟"

آقاي هورس كه تابلوي ايست را ديده بود سرعت ماشين را كم كرد و جواب داد:"خيلي قديمي،فكر كنم اوايل دهه ي شصت ساخت شده."

مادر كالي كه از پنجره ي ماشين به چمن سبز آن اطراف خيره شده بود؛وسط حرفش پريد:"احتياج به تعميرات دارد چهار سال است كه كسي آنجا زندگي نكرده."

آقاي هورس گفت:"اصلا فكرنكنم هيچ وقت كسي آنجا زندگي كرده باشد."سپس پيچيد سمت چپ تو خيابني كه نامش پارك درايو بود.

خواهر دوقلوي كالي،كودي،از صندلي عقب به جلو خم شدو با صداي ريز و تيزش گفت:"هان؟چه طور ممكن است؟اين خانه سي ساله است و تاحالا كسي تويش زندگي نكرده؟"

جيمز برادر نه ساله ي آنها با غرولند گفت:"هلم نده."او بين كالي و كودي نشسته بود وتمام راه از شدي سايد شكايت كر ده بود:"به من دست نزن."

كودي با صراحت گفت:"م به تو دست نزدم."

جيمز با تاكيد گفت:"چرا زدي!برو آنور."

كودي فرياد زد:"من به تو دست نميزنم.توشپش داري!"

جيمز دادزد:"خب توهم نفست بوي سگ مي دهد.بوگندو."

اقاي هورس برگشت و خيلي محكم گفت:"بس كن جيمز."نگاهي به همسرش انداخت و گفت""تقريبا ديگر رسيديم ممكن است نقشه را بررسي كني ببيني درست آمده ايم؟"

كالي همين طور كه به ساختمان بزرگ و آجر قرمزيك مدرسه خيره بود پرسيد:"اين چه مدرسه اي است؟"

مادرش كه سعي مي كرد نقشه را باز كند،جوب داد:"فكر كنم يك دبيرستان است."

كالي نعره زد:"پس دبيرستان شدي سايد اين است!اينجوري تصورش نكرده بودم.خيلي..."

كودي جمله ي خواهرش را براي او تمام كرد:"قيافه اش قديمي است."

كودي وخواهرش دوقلوهاي همسان نبودند...ولي هميشه جمله هاي همديگر را تمام مي كردند و همزمان به يك چيز واحد فكر ميكردند.آنها از كنار مدرسه به سرعت گذشتند.پنجره هايش تاريك بودند و درها همه بسته.كالي نظرش به يك استاديوم خالي فوتبال افتاد كه پشت سر مدرسه بود و دو دختر نوجوان كه سوار بر دوچرخه آرام در طول پياده رو دوچرخه سواري ميكردند و شادمانه ميخنديدند.

كالي آه كشيد.او ميخواست بداند كلاس يازدهم در مدرسه ي جديد چگونه است.بعد به خودش گفت:"اوه!خيلي خب.تمام تابستان را وقت دارم به اين موضوع فكر كنم."

كودي پرسيد:"اين خانه ها خوشگلند.محله ي ما همينجاست؟"

جيمز با خواهش گفت:"مي توانم يك سگ داشته باشم؟قول دادي وقتي اسباب كشي كرديم بگذاريد يك سگ داشته باشتيم."

خانم هورس با لحني ملايم گفت:"عزيزم داريم راه را اشتباه ميرويم."لب پايينش را گاز گرفت:"فكر كنم بايد دور بزني.خيابان هراس آنطرف است."

آقاي هورس ناله اش در آمد.

كودي گفت:"خيابان هراس ديگر چه اسمي است؟خيلي عجيب غريب است.چه كسي اسم يك خيابان را هراس مي گذارد؟"

جيمز پرسيد:"كي مي توانم يك سگ بگيرم؟امروز مي توانم؟"

خانم هورس با بد عنقي درحاليكه هنوز در حال مطالعه ي نقشه ي جاده بود جواب داد:"فكر كنم اين اسم توسط يكي از ساكنين اخير شهرك روي اين خيابان گذاشته شده." كالي به شوخي گفت:"حتما توسط آقاي هوراس."هميشه به بامزه بودنش افتخار مي كرد.لطيفه ميگفت و عاشق ساختن جناس و ايهام با كلمات بود.اين يكي از صفاتي بود كه اورا از خواهرش متمايز ميكرد.كودي تيز و باهوش بود وخيلي اهل شوخي نبود.جيمز با پافشاري محكم شانه ي كودي را عقب زد و باجيغ گفت:"اينقدر به من فشار نده."بعد به سمت صندلي هاي جلو خم شد و گفت:"راجع به سگم بگيد."

كودي بهش گفت:"سگ مال همه خواهد بود."

جيمز  با صارار گفت:"نخير اصلا .مال من است.آنها قول دادند."

آقاي هورس ترمز كردوكنار جدول ايستاد و با التماس گفت:"خواهش ميكنم.ميشود پنج دقيقه ساكت باشيم؛فقط تا وقتي كه خانه را پيدا كنيم؟لطفا؟"

همه حداقل براي ده ثانيه ساكت شدند.

بعد جيمز بلافاصله پس از اينكه پدر ماشين را از كنار جدول دور كرد گفت:"كي برايم سگ مي خريد؟"

ده دقيقه بعد آقاي هورس ماشينش را به جاده ي اختصاصي خانه كشيد.كالي به طرف جلوكش آمد تا خانه ي جديدش را از شيشه ي جلوي ماشين ببيند.

ولي درختان بي شمار كهني روي محوطه ي جلو سايه انداخته بودند و خانه تقريبا در تاريكي مدفون شده بود.

پدر كالي با خوشحالي اعلام كرد:"پلاك نودونه خيابان هراس!همگي پياده شويد."

آنها گروهي از ماشين پياده شدند،بازوهاي شان را كش دادند و از ميان درختان به آن خانه ي گل و گشاد كه انتظارشان را ميكشيد زل زدند.

كودي خيلي آرام گفت:"خب... بالاخره اين يكي بزرگ است."كالي مي توانست نااميدي را در صورت خواهرش ببيند.

آقاي هورس با اشتاق گفت:"واقعا بزرگ است.منتظر باشيد اتاق خواب هايتان را ببينيد!"

مادرشان ميان حرف او دويد:"فقط تصور كنيد...شما دوتا ديگر مجبور نيستيد يك اتاق را باهم تقسيم كنيد!واقعا كه در آن آپارتمان قديمي همگي در هم چيده بوديم.حالا شما بچه ها نميدانيد با اين فضا چكار كنيد!"

جيمز گفت:"من ميدانم چه كار ميكنم.يك اتاق بازي براي خودم خواهم داشت،با يك تلويزيون صفحه عريض براي سوپر نينتندويك ماشين پين بال واقعي."

كالي باطعنه به جيمز گفت:"خوش به حالت"و چشمانش را چرخاند.بعدهم دستش را پايين آورد و موهاي مجعد قرمز اورا به هم زد.

جيمز خودش را كنار كشيدوبازي كنان يك مشت به سمت او پراند.

آقاي هورس فرياد زد:"عالي نيست!"چشمان تيره اش از پشت قاب نقره ا ي عينكش ميدرخشيد."عالي نيست!خانه ي خودمان!"

كالي يك لبخند زوركي روي صورتش نشاند.به خوبي ميتوانست ببيندكه بقيه ي افراد خانوادده هم زوركي لبخند ميزنند.

خانه راستي عالي نبود.

درحقيقت،خيلي تاريك و افسرده كننده بود.

بين درختان كهن پيچ خورده،پر بود ازچمن وحشي،علف هاي هرز بلند كه از هرگوشه بين توده هاي فشرده اي از چمن كوتاه نشده سرزده بود.شاخه هاي افتاده ي درختان زمين را پر كرده بود.

اين خانه ي دوطبقه و نيمي،تقريبا به عرض خود حياط بود.سنگ هاي خاكستريش با رگه هاي قهوه اي لك شده بود و در معرض هواپوسيده بودند.كركره ي پنجره هاي تاريك هم كنده و بعضي مفقود شده بودند.

به نظر ميرسيد دوپنجره ي طبقه ي بالا همچون دو چشم سياه ناپيدا  از پشت به كالي خيره شده بودند.ناودان كنار ساختمان هم خم شده شل و آويزون بود. 

شيشه ي رنگي پنجره هاي دوطرف درورودي يك روزي زيبا بوده اند اما حالا قاب شيشه ها رنگ پريده و ترك خورده بود.

ستوني كه سقف ايوان ورودي كوچك را نگه داشته بود به شكل ناجوري يك وري شده بود و درحال واژگون شدن بود.

كالي موهاي بورش را پشت شانه هاي نازكش ريخت و حس كرد لرزش سردي به پشتش دويد.

به خودش گفت چه روز آفتابي زيبايي!واز ميان بيشه ي درختان به بالا نگريست.اما هيچ شعاعي از نور خورشيد ا ز فيلتر درختان نمي گذشت و به خانه نميرسيد.اصلا هيچ نوري نبود.تقريبا حياط به اندازه ي شب تاريك بود؛خانه هم بسيار سرد و نخواستني.

آقاي هورس به محض اينكه چهره ي گرفته ي كالي را ديد ناگهان گفت:"كمي كار لازم دارد.ولي خب به همين دليل هم بود كه با قيمت خوبي خريدمش."جيمز حرفش را قطع كردوگفت:"به نظر من باحال است."سپس سنگي از جاده ي اختصاصي برداشت و به طرف تنه ي كلفت درختي پرتاب كرد.سنگ در برخورد با ان صداي بلند يكرد.

خانم هورس به كالي و كودي گفت:"اين  حالت نگران را از صورتتان دور كنيد.ما اينقدر روي اين منزل كار ميكنيم تا "حس واقعي خانه را بدهد"سپس چشمانش را به آن درختان بلند انداخت:"اولين كاري كه بايد بكنيم اين است كه بعضي از درختان را ببريم واجازه دهيم كمي نور بيايد."

كودي ناگهان تركيد و گفت:"اين خانه شبح زده است.ميدانم كه هست!"كالي خنديد:"تو و اشباحت!بعد چشمانش را چرخاند:"توفكرمي كردي آپارتمانمان هم روح زده است...يادت مي آيد؟اما معلوم شد يك سنجاب توي ديوار گير كرده بود."

كودي روي حرفش پافشاري كرد:"ولي اين خانه قديمي است.قديمي و چندش آور.من كلي كتاب راجع به خانه هاي روح زده خوانده ام.يكي از كتاب ها مي گفت..."

خانم هورس زمزمه كنان به شكوه گفت:"تو بايد دست از خواندن اين جور كتاب ها برداري." كودي بي توجه به مادرش ادامه داد:"خيلي از خانه ها با ارواح ادم هايي  كه قبلا در آن زندگي مي كردند تسخير شده.خيلي از خانه ها!"

كالي ابراز كرد:"ولي در اين خانه هيچ وقت كسي زندگي نميكرده تو اولين كسي خواهي بود كه آنرا تسخير ميكني كودي!" كالي دسانش را به اطراف بازكرد و صداي ناله  بلند روح مانندي از خود درآورد:"اووووووووووووووووو."

كودي در حال شكوه گفت:"اينقذر تند نرو كالي،اصلا بامزه نيستي.ميودني حالم ازت به هم ميخوره از بس كه هميشه من را مسخره ميكني."كالي وقتي عصبانيت كودي را ديد يكه خورد و صداي زوزه مانندش را قطع كرد و زير لبي گفت:"عذر ميخواهم جدي مي گويم."

كالي هيچ وقت نخواسته خواهرش را ناراحت كند.ميدانست دربعضي چيزها كودي به او حسودي مي كند.

كالي خوشگل تر است.كالي بامزه تر است و كالي است كه آن همه دوست دارد.

اينها شكايات كودي است وقتي افسرده است و براي خودش تاسف مي خورد.كالي هميشه سعي مي كرد خواهرش را تشويق كند

،روحيه اش را بالا ببرد و صفات عالي اش را برايش يادآوري كند.

جيمز هيجان زده فرياد زد:"شايد يك روح در اتاق من باشد آن وقت يكي را دارم كه شب ها با او صحبت كنم."

آقاي هورس گفت:"حرف ارواح زدن بس است.شما من را مي ترسانيد."سپس يك دستش را روي شانه ي كالي و دست ديگرش را روي شانه ي كودي گذاشت و به آرامي به سمت جاده ي اختصاصي هدايتشان كرد:"بگذاريد اول برويم داخل و چمدان هايمان را باز كنيم."

جيمز با اشتياق فرياذ زد:"آره" و به دنبال آنها بطرف يدك كشي كه به ماشين قلاب شده بود راه افتاد."ميخواهم اتاق جديدم را ببينم و ميخواهم ببينم اتاق بازيم كجا قرار است باشد و ميخواهم ببينم سگم كجا قرار است بخوابد!"

خانم هورس به نرمي گفت:"واي...هركدام به وقتش."

آقاي هورس در يدك كش را كشيد و بازكرد و اولين كارتن را به كالي داد.

كالي بلند گفت:"هي واقعا سنگين است."

مادر اخطار كرد:"مواظب اين بسته باش چيني هاي مرغوبمان در آن است." جيمز پايش را دراز كرد و وانمود كرد كه كه ميخواهد براي كالي جفت پا بگيرد.

كالي به  او گفت:"واقعا محشري!"وبرايش شكلكي درآورد:"يادم بينداز بعدا به شيرين كاريت بخندم."

كالي درحاليكه متزلزل راه ميرفت و هردودستش زير كارتن مقوايي را چسبيده بود،به طرف در ورودي پيش رفت.

او صداي برادرش را از پشت سر در همان جاده ي اختصاصي شنيد كه ميگفت:"من چه بايد ببرم؟به من هم يك چيز سنگين بدهيد."

كالي ديگر تقريبا نزديك در ورودي بود كه از بالاي سرش صداي بلند شكستني شنيد.

صدا شبيه پاره شدن پارچه ي لباس بود و فقط خيلي بلندتر.

در آن لحظه به بالا نگاه كرد و ديد كه يك شاخه ي سنگين از درخت شكسته شد؛وقتي براي جيغ كشيدن نبود.

او رو ي زانويش افتاد و دستانش روي سرش پريدند تا آنرا بپوشانند و محافظت كنند.

ابتدا سايه ي درخت بود كه روي او افتاد.

بعد خود شاخه افتاد و باصداي انفجاري فرود آمد.



رمان اولين وحشت1
رمان اولين وحشت1
مشاهده ادامه مطلب رمان اولين وحشت1
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

  آموزش ساخت تل زيبا با روبان

آموزش ساخت تل زيبا با روبان

 

روبان استفاده شده در اين پست دو سانتي ميباشد

ابتدا دوتكه روبان به اندازه ۱۴ سانت قيچي ميكنيم

آنرا دولا روي هم ميگذاريم و حاشيه ها و مركز را چسب ميزنيم

براي تكه دوم هم همينطور

سپس هر دو را روي هم گذاشته و چسب ميزنيم

و در مركز تل چسبانده و مانند شكل مركز پاپيون را به داخل برده و چسب ميزنيم

تكه كوچكي روبان هم رنگ يا غير همرنگ براي وسط كار استفاده ميكنيم

 



آموزش ساخت تل زيبا با روبان
آموزش ساخت تل زيبا با روبان
مشاهده ادامه مطلب آموزش ساخت تل زيبا با روبان
تاريخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۱:۲۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: علي

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
» آموزش ايجاد فضا در خانه با دورريختني ها(فرش سنگي)
» roman بانوي سرخ (9)
» آموزش ساخت پاپيون با كاموا براي تزيين بافتني هاي شما
» پرستارمن4
» آموزش تزيين لباس كودكان
» roman مي گل(17)
» آموزش ساخت گل سر با پر
» رمان اولين وحشت1
» آموزش ساخت تل زيبا با روبان

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



salar120

salar120

http://salar120.zaminblog.com

آپ ديت نود

آپ ديت نود

آپ ديت نود

آپ ديت نود

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

هدفون فوق حرفه اي TDK
کارتون تام و جری
آموزش کیک بوکسینگ
دماســنـج عشــق